۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۰ در کتاب نامههای زندان

هادی جان… امروز ۱۱ اردیبهشت روز کارگر است. درست چهار سال قبل در چنین روزی تو عزیزم را از من جدا کردند.همهی دقایق آن روز دهشتناک را بهیاد دارم٬ از سحر تا شامگاه!! چه روزی بود؟!…( پس از روزها تعقیب و گریز… سحرگاه ۱۱ اردیبهشت ۵۰ هر دوی ما سرگردان و بی پناه در کوچهها و خیابانهای نارمک در جستجوی راهی برای فرار بودیم و چون همهی راهها را ساواک بسته بود و خانهی همهی فامیل تحت کنترل پلیس بود٬ نمیدانستیم چه کنیم! … تو گفتی به حمام میروم٬ تا سپیده آنجا میمانم و بعد خارج میشوم و تصمیم میگیرم… از هم جدا شدیم.
من مدرسه داشتم و بایستی به اصفهان میرفتم٬ گفتم پس من صبح میروم!! صبح راهی اصفهان شدم.میهن تور بود. نیمی از جماعت داخل اتوبوس ساواکیهای اصفهان بودند که من آنها را میشناختم. بههرحال به اصفهان رسیدیم. آمدم از اتوبوس پیاده شوم٬ تو جلوی رویم قرار گرفتی!! اشاره کردم :خطر!! سرت را تکان دادی. اشاره کردم برو!! باز هم پاسخم را ندادی و در کنار من راه افتادی. ضربان قلبم سرسام آور بالا رفته بود. آرام با من حرف میزدی به سی و سه پل رسیدیم. سینما ساحل!! بلیط خریدی با هم داخل سینما رفتیم. گروهی ساواکی وارد سینما شدند. ردیفهای پشت و جلو و طرفین ما پر از ساواکی بود! در تلهای افتاده بودیم که خود کشی بود!! این آخرین فیلمی بود که باهم دیدیم. دیگر تصویر را نمیدیدیم٬ بلکه آدمهای حقیقی را میدیدیم که نمایشنامهای هولناک را برای من و تو ترتیب داده بودند.)
وقتی دیگراز تو جدا شدم و به خانه رسیدم انگار یک قرن را پشت سر گذاشتهام. وقتی جلوی آینهی اتاقمان رفتم ٬ چشمانم آنقدر گود افتاده بود که خودم وحشت کردم! و سه روز بعد مرا خواستند ٬ یادت میآید تو را میخواستند به تهران ببرند. آه هادی جان چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم.
مهم نیست عزیزم…زندگی در گذر است. هیچ چیز نمیماند و همینش خوب است. چهار سال را پشت سر گذاشتیم .هنوز به نیمه نرسیدهایم٬ اما خواهیم رسید و از آن هم خواهیم گذشت٬ ما یکدیگر را پس از ده سال باز خواهیم یافت و زندگی نویی را آغاز خواهیم کرد. فقط باید امیدوار بود وبا عزمی راسخ روزها را پربارو پر ثمر طی کرد. میدانم که ضربهها گاه شدید و غیر قابل تحمل است٬ اما فولاد باید بود .آبدیده باید شد!!
به پسرمان نگاه کن که چطور قد میکشد و به بالا میرود. به او نگاه کن تا شیرینی و لذت زندگی را درک کنی. من برای تو زنده هستم. برای تو تلاش میکنم و با یاد تو تمام دقایقم را پر کردهام…
از تهران همسرت ۱۱/۲/۱۳۵۴
دیدگاهها:
خسرو صادقی بروجنی ۲۵ نوامبر ۲۰۱۳
امشب می خواهم این قطعه* را تقدیم کنم به رفقای نازنین Hadi Pakzad و Mohtaram Mirabdolahi ، به پاس عشقشان که از پس نامهنگاریهای سالهای زندان رفیق هادی، یگانه مینماید و کمیاب. به پاس دورانی که واژگانی چون عشق، تعهد، وفاداری و مبارزه، تنها واژه نبودند. ما بهازای بیرونیای داشتند و چون امروز با بهانهی “سوژگی انسان” بیحرمت نمیشدند. روزگاری که انسان هنور انسان بود و در جستجوی عشق بازنیامده اش تن به هر پلشتی نمیداد … آری؛ دریغا عشق که شد و بازنیامد، که بر باد شد!…
* shamlou.org
فدریکو گارسیا لورکا
پهناب گودال کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
پهنابِ گودال کویر
ریشی لعلگونه دارد.
رودباران غرناطه
یکی میگرید
یکی خون میفشاند.
دریغا عشق
که بر باد شد!
از برای زورقهای بادبانی
سهویل را معبری هست؛
بر آب غرناطه اما
تنها آه است
که پارو میکشد.
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
گودال کویر٬
برجِ بلند و
باد
در نارنجستانها.
خنیل و دارو
برجهای کوچک و
مردگانی
بر پهنهی آبگیرها.
دریغا عشق
که بر باد شد!
که خواهد گفت که آب
میبرد تالابتشتی از فریادها را؟
دریغا عشق
که شد و باز نیامد!
بهار نارنج را و زیتون را
آندلس٬ به دریاهایت ببر!
دریغا عشق
که بر باد شد!
هادی پاکزاد
همیشه سعی بر این بوده است تا زندگی با تمامی دردها و شادی هایش، لذت معنا شود چرا که جاریست و همانند هر نمودی ابدی و ماندگاز نیست. پس همه ی تلاش بر حفظ کمیت های بودن استوار نگشت٬ بل برای معنایابی آن بوده است که همان زندگی و معنای دیگرش: لذت است. ما سعی کردیم تا دایما برای معناسازی زندگی – در حد توان نسبی – بکوشیم و آن را تمرین کنیم… و همین است که تا امروز که هستیم، بودن را همان گونه یافتهایم که خسروها، امروز یافتهاند و خواهندیافت.
و فقط اینانند که اگر کمیت عمر نیز به لحظاتی محدود شود، بیانتها زندگی کرده اند و جز لذت از آن؛ اضافه سخنی نخواهند داشت.
خسرو جان لذت بردم که لذتهای ما را به تصویر کشیدی!…
Akbar Masoumbaigi بسیار خواندنی است . من که از خواندنشان همیشه کیف کرده ام.
Fariborz Parseh
Mohtaram Mirabdolahi گرامی٬ من اولین بار در صفحهی بابک پاکزاد عزیز٬ به نامههای شما برخوردم و تحت تأثیر لحن صمیمی و بیآلایش نامهها قرارگرفتم ؛یعنی در آن روزگار سختی و مشقت دوری از همسرگرامیتان ومشکلات زندگی و با وجود فرزندتان و شغل وقتگیر معلمی این همه عاطفه و احساس و درک عمیق پشت آن نامهها -در مقایسه با خیلی از زندگیهای زناشویی امروزی -باید دست شما را بوسید. وجود شما به عنوان یک انسان فرهیخته و روشننگر باعث افتخار است. امیدوارم هرچه زودتر بتوانید نسبت به چاپ کل مجموعه نامهها اقدام کنید .
Jahangir Alizadeh چه جنگ نابرابرى بود آن جنگ !!
Asad Sheikh همواره در وطنمان وطن فروشان به نام وطن .. وطنپرستان را کشتهاند و میکشند ولی هنوز ستارهها میدرخشند تا سپیدهدمان… و شب و شبپرستان فرو خواهند ریخت.
Ahmad Sadeghian
سیاوش کسرایی
“ما روزی عاشقانه بر می گردیم
بردرد فراق چاره گر می گردیم
از پا نفتاده ایم و تا سر داریم
در گرد جهان به درد سر می گردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
هرچند که با دیده تر می گردیم
خاکستر ما اگر چه انبوه کنند
ما در دل آن توده «شرر»می گردیم
گر طالع ما غروب غمگینی داشت
این بار سپیده سحر می گردیم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر می گردیم
نایافتنی نیست کلید دل تو
نا یافته ایم ؟ بیشتر می گردیم
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
“ای خوب ! بگو بگو که بر می گردیم…
رفقا محترم و هادی همچنان عاشقند و عشق شان درخشان تر از گذشته می درخشد. به ارزش های انسانی عمیقا باورمندند . در واقع در وجودشان نهادینه شده است. نمادی عینی از انسان های تراز نوینی هستند که شالوده یک جامعه انسان مدار پیش رو بر آن مبتنی است. بسیار صمیمی، راحت و قابل احترامند. احساس مسئولیت اجتماعی و تلاش آنها اگر نگوییم بی نظیر با جرأت می توان گفت که کم نظیر و بسیار نادر است. آنها نمادی از انسان های فرهیخته و مسئولیت پذیری هستند که در برخی از قهرمانان رمان های برجسته می توان نمونه هایش را جستجو کرد. زندگی این عزیزان تصویری از دیالکتیک عشق و مبارزه و زندگی و مبارزه را بازتاب می دهد. با قاطعیت می توان گفت اگر باورمندان سوسیالیسم در جامعه ما در کارنامه خود و در گذر زمان موفق می شدند تنها کسری از پایبندی های اخلاقی و ارزش های انسانی و اجتماعی این عزیزان را در منش و کنش خود نشان می دادند، چپ تا کنون به عنوان نماد ارزش مداری و اخلاق مداری در جامعه ما شناخته می شد. این حقیقت را نه فقط صفحات و سطرهای کتاب نامه های زندان، بلکه بیش از آن در سلوک کنونی این عزیزان می توان مشاهده نمود.
خوشا به حال دوست و آشنا، فامیل و همسایه و آن هایی که از شانس دوستی و رفت و آمد و همنشینی با این عزیزان برخوردار بوده اند. شانسی که متاسفانه کرونا آن را فعلا از همه گرفته است. آنها آموختنی های بسیار دارند.