ای. پی. تامپسون مورخ سوسیالیست
الن میک سینزوود
ترجمه: بابک پاکزاد

در اوایل دههی ۱۹۶۰ هنگامی که ای. پی. تامپسون اثر کلاسیک خود یعنی «شکلگیری طبقهی کارگر در انگلستان» را منتشر ساخت٬ آثار تاریخی هنوز برای روشنفکران چپ ابزاری مناسب به شمار میرفت. هیچ شکی در سهم این اثر که نقطهی عطفی در تجزیه و تحلیلهای تاریخی برای پیشبرد پروژههای سوسیالیستی به شمار میرود وجود ندارد. وقتی تامپسون عبارت معروف و شگفتانگیز خود دربارهی رهایی مردم از «تن دردادن فرزندانشان به شرایط موجود» را بر زبان راند٬ آن به هیچوجه بیان صرف یک نوستالژی یا ابراز یک آرزوی عوامانهی عهد عتیق و یا بروز احساسات به شیوهای رمانتیک نبود. بلکه حاوی یک پیام سیاسی فوری و در عین حال واضح و روشن بود٬ پیامی که بر این ضرورت تأکید میکرد که طبقهی کارگر باید خود تاریخ خویش را بنا کند٬ پیامی که تا قلب پروژهی سوسیالیستی که همانا رهایی طبقهی کارگر به دست خویش است رسوخ پیدا کرد.
امروز شرایط بسیار متفاوت است. آری ما با شرایطی به غایت متفاوت مواجهایم. نه فقط به این دلیل روشن که مفهوم سوسیالیسم و مفاهیم وابسته به آن همچون طبقه و مبارزهی طبقاتی توسط بخشهای قابل توجهی از جناح چپ مورد سؤال واقع شده بل به این دلیل که چپ نگاه خویش به آثار و دستنوشتههای تاریخی به مثابه یک پروژهی سیاسی را نیز از دست داده است. بنابراین٬ قدردانی از اثر تامپسون هماکنون چیزی بیش از یاد آوری تأثیر عظیمی که وی بر تاریخ طبقهی کارگر و تاریخ اجتماعی بر جای گذشته است و همچنین٬ در فراسوی نقش وی در خلق آنچه امروز چپ نو نامیده میشود قرار میگیرد. ما نمیتوانیم آن دسته از مردمانی را که تعلقاتی به چپ دارند و به خصوص روشنفکرانی را که طنین سیاسی تاریخ را درک میکنند٬ ساده گرفته و وجود آنان را بدیهی فرض کنیم.
زمانی که از سیاست تاریخ سخن میگویم٬ آنچه در ذهن دارم تبعیت تحلیل و یا اثر تاریخی از پیشفرضهای ایدئولوژیک و یا چیزی شبیه آن نیست بلکه برعکس٬ من از تاریخ به مثابه یک نقد٬ به مثابه روشی که به مدد آن میتوان پیشفرضهای ایدئولوژیک را آشکار نمود و در معرض ارزیابی اذهان قرار داد سخن گویم.
تاریخ به معنای کسب فاصلهای انتقادی از آنچه معمولاً بدیهی پنداشته میشود. این نوع از «گفتمان» نقادانه این روزها چندان مد نیست اما من تصور میکنم درست به دلیل این که موضوع تاریخ «و شاید حتا اقتصاد سیاسی» جای خود را به آنچه مطالعات فرهنگی گفته میشود داده است. نگرش تاریخی اکنون بیش از هر زمان دیگری میتواند به گفتمان برتر روشنفکران چپ بدل شود. من حدس میزنم ما هم میدانیم آن چه که مردم به خاطر فقدان واژهای بهتر٬ پست مدرنیسم مینامند تنها بخشی از یک تصویر بسیار بزرگتر است. آری پستمدرنیسم با ردیهاش بر روایتهای بزرگ با توصیفاش از معرفت تمامتخواه و مفهوم فاجعه تنها بخشی از تصویری بزرگتر است. تصویری که آن را با عبارت «تسلیم عمومی به آنچه هست» توصیف میکنم. و آنچه هست البته سرمایهداری است. سرمایهداری جهانی گشته است. بازار قانون اجتنابناپذیر طبیعی است. تاریخ پایان یافته است. نقد سرمایهداری از مد افتاده است و در این جا و آن جا میتوان یک نقطهی تلاقی٬ یک پیوند نامیمون میان ظفرمندی سرمایهداری و بدبینی سوسیالیستی را مشاهده کرد. پیروزی راست در انقباض شدید آمال و آرزوهای سوسیالیستی بازتاب یافته است. روشنفکران چپ حتا اگر حقیقتاً هم سرمایهداری را به عنوان بهترین جهان ممکن در آغوش نکشیده باشند٬ امید اندکی به چیزی بیش از ذرهای فضای بیشتر در چارچوب نظام سرمایهداری دارند و در بهترین حالت چشم به برخی مقاومتهای محلی دوختهاند. آری سرمایهداری چنان جهانی گشته و چنان بدیهی پنداشته میشود که از برابر دیدگان محو شده است و حتا دیگر نمیتوان آن را دید.
هماکنون دلایل بسیاری برای بدبین بودن در اختیار داریم. وقایع اخیر و وقایعی که در جریان هستند دلایل بسیاری را برای ما فراهم کردهاند. اما در شیوهی واکنش هر یک از ما به این رویدادها نکتهای وجود دارد. اگر سرمایهداری در عمل پیروز شده است٬ باید به این فکر کرد که آنچه هماکنون بیش از هر زمان دیگر به آن نیاز داریم نقد سرمایهداری است. چرا باید به گونههایی از تفکر که نه تنها عبور از سرمایهداری٬ بلکه درک نقادانهی آن را نیز منتفی میدانند پناه بریم. پرسش این است که اگر بخواهیم از گونههایی از تفکر آغاز کنیم که تنها احتمالات٬ تفاوتها و اجزا و قطعات تکه تکه شده را در نظر میگیرند و معمولاً مخالف هر ایدهای از نظام سرمایهداری به مثابه یک واحد به هم پیوسته و نظاممند هستند٬ در چنین وضعیتی٬ آیا میتوانیم به یک معرفت انتقادی از سرمایهداری دست پیدا کنیم. من واقعاً فکر میکنم که ما هماکنون در وضعیت بیسابقهای به سر میبریم. چیزی که در سراسر تاریخ سرمایهداری شاهد آن نبودهایم. آنچه هماکنون در حال تجربهی آن هستیم فقدان عمل اجتماعی یا نبود ابزارهای ضروری و یا عدم سازماندهی برای مبارزه – که از فقدان همهی آنها نیز در رنجیم- نیست. مشکل تنها این نیست که نمیدانیم چگونه باید بر علیه سرمایهداری اقدام کنیم٬ مشکل این جاست که ما حتا فراموش کردهایم چگونه بر علیه سرمایهداری فکر کنیم.
به همین دلیل فکر میکنم که پروژههای تاریخی تامپسون امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده است. تامپسون بیش از هر مورخ دیگر یا بهتر بگوییم بیش از هر نویسنده و صاحب سبک در هر زمینهی تحقیقاتی٬ ویژگیها و خصوصیات تاریخی بودن٬ تردید پذیر بودن و مجادله پذیر بودنِ سرمایهداری به مثابه یک نظام اقتصادی٬ اجتماعی و اخلاقی را در اذهان زنده کرد. من نمیتوانم به کسی چیرهدستتر از وی فکر کنم که توانسته باشد فاصلهی انسان شناختی مورد نیاز برای نقد سرمایهداری را کسب کرده باشد؛ کسی که قادر باشد غیریت نظام سرمایهداری را به بهترین وجه ممکن برجسته سازد و یا بتواند سرمایهداری را به مثابه محل منازعه بر ما آشکار کند.
تامپسون هرگز سرمایهداری را امری بدیهی نپنداشت و هرگز مانند برخی مارکسیستها به پیش فرضهای آن تسلیم نشد. در آثار وی شیوهی تولید سرمایهداری همراه با نیرو و روابط تولیدیاش با تمام وجوه مشخصه و تفاوتهایش برجسته میشود و به مثابه محصولات تاریخی و اعمال اجتماعی واقعی که همیشه در فرآیند شدن قرار دارند و همواره محل بحث یا منازعه هستند بر ما پدیدار میگردند. برای مثال بخش اعظم اثر وی به جدال با منطق بازار اختصاص یافته و خصلت و در عین حال تاریخ آن را به نمایش میگذارد. او منطق بازار را نه به مثابه یک انتزاع و یک امر مطلق بلکه به مثابه مجموعهای از اعمال اجتماعی و مبانی اخلاقی درک میکند. روشنترین مثال اثر کلاسیک وی با نام «اقتصاد اخلاقی مردم» است که ما را به مشاهدهی منازعهپذیر بودن منطق بازار دعوت میکند و به ما نشان میدهد که چگونه منطق بازار با جلوههای عینی آداب و رسوم٬ انتظارات و مفاهیمی به غایت متفاوت از حق زیست به چالش کشیده میشود. در همین زمینه میتوان به کار وی در تغییر مفهوم مالکیت و به منازعه طلبیدن تعاریف سرمایهدارانه از مفاهیم اشاره کرد. نزدیکترین مثال در این زمینه مقالهای با نام آداب مشترک است که دربارهی آداب و رسوم٬ قانون و حقوق عمومی است در این اثر نیز تعاریف جدید سرمایهداری از مالکیت را مشاهده میکنید که با مفاهیمی به غایت متفاوت از حق استفاده به چالش طلبیده شده است.
یا حملهی او به مفهوم «صنعتی شدن» را در نظر بگیرید. وی به شدت با این تمایل که صنعتی شدن را پدیدهای منفرد٬ خنثا و غیرتاریخی فرض کنیم و یا آن را به مثابه فرآیندی که فنآوری صرف آن را تعیین میکند در نظر بگیریم٬ مخالف بود و بر ویژگی سرمایهداری صنعتی به مثابه روند توسعهای که بر اساس منطق ویژهی سرمایهداری٬ شکل ویژهای از استثمار و محرکهای ویژه برای تولید و نظم بخشیدن به روند کار شکل گرفته است پافشاری میکرد. مقالهی او با نام «زمان٬ نظم کار و سرمایهداری صنعتی» بهترین نمونه از مفاهیمی است که در ذهن دارم. در این اثر وی توانسته است به شیوهای درخشان و بیسابقه خصلت سرمایهداری را به بهترین وجه ممکن به خواننده منتقل کند. وی نه تنها تحول عظیمی را که سرمایهداری در حوزهی روند کار و روابط اجتماعی در خود حبس کرده بلکه تغییرات وجودی عظیمی که مشمول آن است را نیز به خوبی نمایان میکند و این چیزی است که به همان اندازهی تجربهی زمانهی ما اساسی به شمار میرود.
من از آثار و مقالات تامپسون در تدریس مبحث ظهور سرمایهداری بسیار بهره میبرم. هدف اصلی من در این درس جدا ساختن دانشجویان از تصورات مطلق و تردیدناپذیر پیرامون کیفیت جهانی و فراتاریخی جامعهای که در آن زندگی میکنند و در عین حال مورد پرسش قرار دادن مفاهیمی از طبیعت بشر٬ عقلانیت و ارزشهای اجتماعی است. من از این مقالات علیرغم فهم مشکل آنها بهره میبرم٬ چرا که هیچ بیانی بهتر از نقد رهاییبخش ادوارد تامپسون نیافتهام. اما با این حال هیچ کس نباید برای لحظهای فکر کند که این تنها دانشجویان پاک و ساده هستند که به درسهایی از این دست احتیاج دارند بلکه تصور میکنم حتا برخی مارکسیستها به بعضی دروس افشاگرانهی وی پیرامون توسعهی سرمایهداری به مثابه امری خنثا٬ غیرتاریخی و پدیدهای صرفاً تکنولوژیک به شدت نیاز دارند که صد البته قابل مقایسه با مفاهیم مسلط جاری از پروسه تاریخی و توسعهی جهان مدرن نیست. فقط کافی است برخی متون تاریخی استاندارد را بخوانید تا ببینید چه طور پیچیدهترین مکاتب در تصوراتی که محصول نظم سرمایهداری است محصور گشتهاند و به این ترتیب مجادله و منازعهپذیر بودن اصول و مبانی سرمایهداری برای آنها غیر قابل تصور و نااندیشیده باقی میماند. آنها دربارهی سرمایهداری و روند رشد آن از زوایای سرمایهدارانه فکر میکنند و از همان زاویه تصور میکنند بسیاری از امور نیاز به توضیح دارند.
نکتهای که در این جا باید بر آن تأکید کرد آن است که تامپسون در نوعی شالودهشکنی پوچگرایانه جنبهها و زوایای گوناگون سرمایهداری درگیر نشده است بلکه او با آنها به مثابه یک پدیدهی معین تاریخی با منشاءای نظاممند که ریشه در روابط مالکیت اجتماعی مشخصی دارد و مسئول فجایع معینی است٬ برخورد میکند و از این رو اعتقاد دارد این نظام بنا به ضرورتهای انسانی٬ منازعهپذیر و چالشپذیر است. آری مخالفان سرمایهداری مطمئناً در برخی منازعهها در تاریخ شکست خوردهاند اما آنها همچنین میتوانند پیروز شوند.
جدا از همهی اینها خواست سیاسی اصلی تامپسون به مثابه یک مورخ این است که به ما بیاموزد چگونه به شیوهای غیر سرمایهدارانه بیاندیشیم و در چشمانداز خویش امکان درگیر شدن در یک منازعه را داشته باشیم. او تصدیق میکند که «ما نباید هرگز به طبیعت ماقبل سرمایهداری بشر رجعت کنیم» اما وی سخن خویش را به این ترتیب ادامه میدهد که «در خاطر داشتن یک آلترناتیو برای نظام موجود نیاز به پروردن انتظارات و کدها و نشانههایی دارد که میتواند به بازسازی حس ما از گسترهی امکانات موجود در طبیعت انسانیمان بیانجامد» و کسب این احساس از گسترهی امکانات موجود در طبیعتمان شروعی است برای به چالش طلبیدن شیپور پیروزی سرمایهداری در سراسر جهان.
حال پرسش این است که آیا آثار تامپسون با زندگی اجتماعی او به عنوان یکی از فعالان سیاسی در جنبش صلح تناسب دارد؟ من به هنگام بازخوانی سخنرانی وی تحت عنوان «فراسوی جنگ سرد» نکتهای را دریافته و به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم. او از جنگ سرد به مثابه یک انحراف یا بهتر است بگوییم یک انفصال در تاریخ عمومی یاد کرده است:
«بگذارید ابتدا نه به منشاء جنگ سرد بلکه به لحظهای قبل از وقوع آن بازگردیم. نسل من آخرین نسلی بود که در بزرگسالی شاهد آن لحظه بود. از این نظر فهم ما از اروپا تا امروز کمی متفاوت از نسل جوانتر باقی مانده. نسل جوان در قارهای از هم گسیخته رشد یافت قارهای که در آن جنگ سرد شرایطی به ارث رسیده بود و برای آنها قبل از تولد مجموعهای از پیشفرضهای سیاسی و ایدئولوژیک را تدارک میدید. البته باید به این نکته اشاره کنم که مروج این اندیشه نیستم که اروپا قبل از جنگ سرد از ساختاری مناسب برخوردار و از نظر سیاسی و فرهنگی پدیدهای یکپارچه بوده و تا آن زمان هیچ تقسیمبندی وحشیانهای میان اروپاییها وجود نداشته است که به تقسیم اروپا به دو قسمت منجر شود بلکه برعکس٬ من معتقدم تا قبل از جنگ سرد تمام این تقسیمبندیهای وحشیانه تا عمق زندگی سیاسی فرهنگی هریک از دولت ملتها رسوخ پیدا میکرد.»
تاریخ عمومی اروپایی که تامپسون و همنسلان چپ او پیشبینی میکردند٬ ظهور و رشد یک سوسیالیسم دموکراتیک را نوید میداد اما تاریخ عمومی توسط جنگ سرد از مسیر خارج شد و به تهدیدی برای ادامهی حیات بشریت بدل گردید. تامپسون آشکارا امیدوار بود که تاریخ اروپا روند کلی خویش را دوباره بازیابد که در عرصهی عمل در معنای آن بود که اذهان عمومی توجه خود را از تقسیمات ژئوپولیتیکی میان کشورهای اروپایی به سوی تقسیماتی که در درون هر یک از جوامع اروپایی است معطوف کنند؛ تقسیماتی که حوزهی نبرد رهاییبخش واقعی و به خصوص مبارزهی طبقاتی است.
اگر تامپسون خارج شدن اروپا از مسیر خود را محصول جنگ سرد میدانست و توجه خود را از آن مبارزات معطوف به حل این معضل کرد ٬ شک ندارم که او هنوز امید فراوانی به بازگشت و ظهور مجدد وقطعی آن مبارزات داشت و طی سالهای فعالیتاش در جنبش صلح٬ او هنوز به پروژهی سوسیالیسم دموکراتیک٬ تقسیم طبقاتی و مبارزهی طبقاتی ایمان داشت و در عمل نیز تلاش کرد بهگونهای پلورالیستی به تبیین آن بپردازد.
شیوهای که جنگ سرد پایان گرفت و شیوهای که اروپا از نو متحد شد را باید دمیده شدن آرزوی وی برای رجعت آن مبارزات به تعویق افتاده تعبیر کرد و همچنان که تضادهای بنیادی سرمایهداری هر چه بیشتر و بیشتر در تمام قسمتهای اروپا و دیگر نقاط دنیا آشکار میشود صحت آن امیدها از نو اثبات میگردد و مردم میآموزند نه تنها بر علیه سرمایهداری فکر کنند بلکه برعلیه آن اقدام٬ زندگی و مبارزه کنند.
برگرفته از: ماهنامه فصل سبز بهمن٬ اسفند ۱۳۷۸
با توجه به بحث شما، من شباهت عجیبی می بینم بین تامپسون و فراسوی چپ و راست گیدنز