|

ختم فلسفه ناسوتی

ختم فلسفه ناسوتی

گفت‌وگو با رابرت هایلبرونر

ترجمه بابک پاکزاد

چکیده:

رابرت هایلبرونر در این مصاحبه از تم اصلی کتاب خویش، فیلسوفان ناسوتی، صحبت می‌کند. می‌گوید امروزه بینش از علم اقتصاد متعارف رخت بربسته است. بینشی که دستگاه تکنیکی‌ای را که علم اقتصاد می‌نامیم سالیان سال هدایت می‌کرده است. می‌گوید امروز میان اقتصاددانان متعارف میلی به فراتر رفتن از بحث‌های تکنیکی و گام نهادن به قلمروهای سیاسی و اجتماعی مسائل اقتصادی وجود ندارد. به زعم هایلبرونر، پرسش‌های بزرگ در اندیشه اقتصادی متعارف کم‌رنگ شده است. به پیش‌بینی او، علم اقتصاد بیش از پیش به فلسفه قرون وسطایی بدل خواهد شد: دقیق و شیک و بی‌معنا.

اشاره:

فیلسوفان ناسوتی عنوان کتابی است حیرت‌انگیز از رابرت هایلبرونر اقتصاد سیاسی‌دان نام‌آور آمریکایی که اول بار به سال ۱۹۵۲ منتشر شد، اثری متفاوت از سایر کتاب‌های تاریخ اندیشه اقتصادی، هم به لحاظ سبک و هم به لحاظ محتوا. این کتاب گویای شک و تردید بل بی‌ایمانی هایلبرونر به جریان غالب علم اقتصاد طی سده بیستم است. هایلبرونر در این کتاب سخت اظهار نگرانی می‌کند، از خصلت غیر تاریخی و غیر انتقادی علم اقتصاد متعارف، از فرمالیسم افراطی‌اش،از روش‌شناسی فردگرایانه و پوزیتیویسیم بی‌مایه‌اش. به باور او، علم اقتصاد متعارف امروزی از مسائل بنیادی سیاسی و اجتماعی سخت غافل است،‌ مسائلی که باید در مرکز اندیشه اقتصادی جای داشته باشند. ترجمه فارسی خوش‌خوانی از اولین ویراست این اثر به قلم شادروان دکتر احمد شهسا موجود است که هنوز هم نایاب نایاب نشده (رابرت هایلبرونر، بزرگان  اقتصاد، ترجمه دکتر احمد شهسا، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۷۰). ویراست هفتم کتاب به سال ۱۹۸۶ نیز موضوع جروبحث‌های فراوان بوده است، خاصه واپسین فصل آن تحت عنوان «ختم فلسفه ناسوتی؟». مطلب ذیل حاصل مصاحبه‌ای است با هایلبرونر در این خصوص. (کتاب ماه علوم اجتماعی)

در ویراست جدید کتاب‌تان، فلسفه ناسوتی، پرسش نگران‌کننده‌ای مطرح کرده‌اید. عنوان آخرین فصل از کتاب «ختم فلسفه ناسوتی؟» است. منظورتان چیست؟

در آغاز این ویراست خواستم خواننده را از این نکته آگاه کنم که این ویراست در مقایسه با ویراست قبلی، پایانی به مراتب نگران‌کننده‌تر دارد. در مقدمه جدید نیز چنین کردم؛ اما چیز بیشتری نگفتم. فقط خوانندگان را نصیحت کردم که یک دفعه به سراغ آخر کتاب نروند؛ زیرا این درست مثل آن است که یک دفعه آخر داستان جنایی را بخوانی تا ببینی چه کسی مرتکب قتل شده است. قبل از خواندن فصل آخر، فصلی که «ختم فلسفه ناسوتی؟» نام گرفته، باید به این نکته اشاره کرد که واژه <end> در عنوان <the end of worldly philosophy> دو معنی می‌دهد: یکی «خاتمه» یا «ختم» و دیگری «هدف». بنابراین، اینجا با معنا مواجهیم. آیا فلسفه ناسوتی خاتمه یافته است؟ یا این که، هدف از فلسفه ناسوتی حقیقتا چیست؟

شما با اصطلاح «فلسفه ناسوتی» در ویراست نخست کتاب‌تان، که حالا نزدیک نیم قرن از آن می‌گذرد، مطرح شدید. منظورتان از «فلسفه ناسوتی» چیست؟

این عنوان تا حدی فرزند حقیقت بود. دنبال واژه‌ای به جز «علم اقتصاد» می‌گشتم. در آن زمان، همان طور که در کتاب نیز مکررا اشاره کرده‌ام، فکر می‌کردم واژه «علم اقتصاد» در باجه بلیط فروشی مرده. فکر می‌کردم واژه «فلسفه» مناسب‌تر است. اما چه نوع فلسفه‌ای؟ فلسفه مادی؟ یکبار هنگام صرف ناهار، لوئیس لافام، سردبیر هارپر، به من گفت «منظورت ناسوتی است؟». در پاسخ گفتم «ناهار مهمان من»، چرا که این واژه واقعا محشر بود؛ و هنوز هم به نظرم محشر است.

منظورم از فلسفه ناسوتی همان بینشی درباره مسايل است که آن دستگاه کمابیش تکنیکی را که علم اقتصاد می‌نامیم مدت‌های مدید هدایت کرده است. به بیان دیگر، فلسفه ناسوتی همان چیزی است که آدام اسمیت می‌دید، همان چیزی است که شومپتر می‌دید. نه تقسیم کار به معنای دقیق کلمه، نه انواع مقالات تکنیکی درباره تولید ناخالص داخلی. برای مثال، آدام اسمیت در همان آغاز ثروت ملل از بینش خویش برای ما سخن می‌گوید. پرسشی که او می‌خواهد به آن پاسخ دهد این است که جامعه‌ای توام با «آزادی کامل» چگونه می‌تواند انسجام خود را حفظ کند آن هم درست متعاقب این که دوره‌ای از تاریخ را پشت سر گذاشته است که رئیس جامعه، موسوم به پادشاه، بر همه امور نظارت می‌کرد و اموال و ملک و منزلت را مستبدانه تخصیص می‌داد. اسمیت می‌بیند در این «جهان آزادی کامل» هرکس کمابیش به فکر خویش است. اسمیت در پی این است که چگونه میان این همه انسجام برقرار می‌شود. این یگانه مضمون کتاب اسمیت نیست، بلکه مضمون محوری کتاب است. اسمیت نشان می‌دهد که نظام بازار از نظم درونی برخوردار است. او به موضوعاتی نظیر تعادل، نقطه‌ای که قیمت‌ها توازن بین عرضه و تقاضا را تعیین می‌کنند، نمی‌پردازد. همچنین وارد همه جور بحثی که ما این روزها انجام می‌دهیم نمی‌شود. بعدها مضامین دیگری پیش کشیده شد. اما اسمیت بر مضمونی محوری در بازار تمرکز می‌کند؛ بازار از رهگذر تقسیم کار  برای تولید کالا شیوه‌ای جدید را ترغیب می‌کند. او درباره چگونگی تاثیر تقسیم کار بر سنجاق‌سازی مفصل سخن می‌گوید. اتفاقا هرگز به این امکان اشاره نمی‌کند که تقسیم کار را می‌توان در فروشگاه یا کارخانه همسایگی شما که در آن پارچه پشمی تولید می‌شود به کار بست. اسمیت هیچ برداشتی از چگونگی رشد اقتصاد در ذهن ندارد. وقتی از رشد صحبت می‌کند، منظورش رشد شهرها است. شما تصور می‌کنید اسمیت پدر مفهوم رشد است،  اما چنین نیست. او پدر این مفهوم جالب در زمینه بهره‌وری در سنجاق‌سازی است. او همچنین از انضباطی کارخانه‌ای حرف می‌زند که بر فرد مسلط است، انضباطی که، به بیان خود او، انسان را تا سرحدی که برای نوع بشر شدنی است، کودن و بی‌شعور می‌سازد. بنابراین برای اسمیت، فلسفه ناسوتی تنها به پیشرفت‌های تکنیکی محدود نمی‌شود بلکه اضمحلال و نابودی اخلاق را نیز شامل می‌گردد. این درست همان است که فلسفه ناسوتی را از علم اقتصاد متمایز می‌کند. من اقتصاددانان زیادی را می‌شناسم که در مورد اثرات بهره‌وری چیز نوشته‌اند، اما درباره تاثیرات اخلاقی آن یا این که آدم چگونه کند ذهن می‌شود دم بر نیاورده‌اند.

فلسفه ناسوتی یعنی این که اوایل که بزرگان اقتصاد برای نخستین بار شروع به شرح و بسط پدیده‌ها کردند مردد نبودند که نشان دهند این تحولات «اقتصادی» پیامدهای سیاسی، اخلاقی و اجتماعی نیز دربرخواهد داشت. به بیان دیگر، فلسفه ناسوتی بیشتر ترکیبی بود از تبعات جامعه شناختی، روان‌شناختی و سیاسی و به همان ترتیب تبعات ناشی از تولید و توزیع که امروز آن‌ها را اقتصادی می‌نامیم.

چگونه در سال‌ها یا دهه‌های اخیر چنین تحولی رخ داد؟

هم‌اکنون نوعی بی‌میلی فزاینده نسبت به فراتر رفتن از مباحث تکنیکی تولید و توزیع و گام نهادن به بحث تاثیرات جانبی سیاسی و اجتماعی این مسائل وجود دارد. ما هرگز این روزها واژه «سرمایه‌داری» را به کار نمی‌بریم. گویا این  اصلاح آنقدر که باید علمی نیست. منکیو اقتصاددان دانشگاه هاروارد است، نویسنده درس‌نامه‌ای بسیار معروف و پرطرف‌دار، آدم خیلی تیزی است. منکیو از نیاز مبرم به استفاده از زبان علمی سخن می‌گوید و هرگز از اصطلاح «سرمایه‌داری» استفاده نمی‌کند.

اجازه دهید این موضوع را روشن‌تر کنیم. منکیو در درس‌نامه‌اش می‌گوید که اقتصاد بسیار شبیه علم است. می‌گوید اقتصاددانان باید روشی علمی و تحلیل علمی را دنبال کنند.

به گمان من، رویکرد علمی طی بیست، سی سال اخیر شروع کرد به رخنه و دیری نپایید که برحرفه اقتصاد مسلط شد. این امر عمدتا در اثر ابداع انواع مختلف تحلیل‌های ریاضی و به واقع در اثر پیشرفت‌های چشمگیر در آن عرصه اتفاق افتاد. این همان زمانی است که ما نه فقط داده‌های بیشتری داریم، بلکه روش استفاده پیچیده‌تر از داده‌ها را نیز در اختیار داریم.

بنابراین، قویا احساس می‌کنیم که علم اقتصاد واقعا علمی گرانبار از داده‌ها و کاری مملو از داده‌ها است که به صرف محاسبات عددی و معادلات و سر از جورنال‌ها بیرون نیاوردن تشابه ویژه‌ای با علم دارد. در نوشته‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی کم‌تر می‌توان آن قبیل منحنی‌ها و معادلاتی را یافت که خاص نوشته‌های اقتصادی است. با این حال، آن قبیل نوشته‌ها که به نظر من از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است، معمولا علمی محسوب نمی‌شوند.

البته حالا دلیل دیگری نیز در دست است. اقتصادیات یا آن‌چه فعالیت اقتصادی می‌نامیم – که خرید و فروش در مرکز آن قرار دارد- یگانه فعالیتی در این جامعه است که در آن یک  محرک خاص جمعیت را به دو نیمه تقسیم می‌کند: نیمی به سمت راست می‌روند و نیمی به سمت چپ. وقتی قیمت‌ها بالا می‌رود، خریداران کم‌تر می‌خرند و فروشندگان می‌کوشند بیشتر بفروشند. وقتی قیمت‌ها پائین می‌آیند، خریداران می‌خواهند بیشتر بخرند و فروشندگان می‌کوشند کم‌تر بفروشند. هیچ یک از جنبه‌های دیگر جامعه پیچیده‌ای که در آن زندگی می‌کنیم چنین پدیده خارق‌العاده‌ای از خود نشان نمی‌دهند. با افزایش هزینه‌ها، قیمت‌ها هم افزایش می‌یابد و شما با اطمینان می‌دانید که فروشندگان می‌خواهند به این سو حرکت کنند و خریداران می‌خواهند به آن سو حرکت کنند. حالا بگذریم از سرعت حرکت و کشش و حساسیت‌شان، شما مطمئنید که تحولی کلی در ساختار در حال وقوع است. به این ترتیب آن فعالیت محوری که از آن نام بردیم، علمی انگاشته می‌شود. البته من این مسئله را می‌فهمم و فکر می‌کنم هوشمندانه نیز هست، این شبیه یک قانون جهان شمول است. اما نکته اینجاست که شبیه بودن به علم با علمی بودن متفاوت است.

آیا این نوع بحث مهم‌ترین دغدغه علم اقتصاد است؟

در حقیقت جذابیتی فرعی اما پر اهمیت است چرا که این الگوی علت و معلولی به کارهای علم‌گونه و اقتصادی‌گونه شباهت موجهی بخشیده است. نکته واقعا جالب این است که بینشی که پس ذهن اقتصاددانان معاصر قرار دارد، بنا به دلیلی که از آن مطمئن نیستم، همان بینشی نیست که آدام اسمیت یا جان استوارت میل یا جان مینارد کینز یا آلفرد مارشال داشتند. این همان بینشی نیست که زمینه‌ساز بازتولید جامعه‌ای توام با آزادی کامل می‌شود، چیزی که اسمیت نگرانش بود. یا بینشی که در باب حال و هوای اخلاقی امور بود و جان استوارت میل از آن ابراز نگرانی می‌کرد، یا آنچه پیرامون فضای کلی سیاسی جامعه رخ داد که کینز را آشفته می‌کرد. بینش اقتصاددان معاصر چنان تحلیل رفته است که واژه‌هایی نظیر «جامعه‌شناسانه» و «سیاسی» هرچه کم اهمیت‌تر و مطرود شده است. این قضیه تا حدی پیش رفته است که به جای اینکه این قبیل مسائل را به علم اقتصاد نسبت دهند به اقتصاد سیاسی منسوب‌شان می‌کنند و بدین اعتبار غیر قابل بحث محسوب‌شان می‌کنند. مسئله این است که شما نمی‌خواهید علم اقتصاد با علم سیاست مرتبط باشند و به جای تاکید بر این مسائل می‌خواهید آن‌ها را از حوزه کارتان بیرون بیندازید.

آیا موافقید که حرکت به سوی علمی شدن در برخی حوزه‌های علم اقتصاد فواید قابل توجهی به بار آورده است؟

مطمئن نیستم. بستگی به این دارد که شما چه توقعی از علم اقتصاد دارید. اگر همه آن چه از علم اقتصاد توقع دارید دقیق‌ترین شواهد برای تغییر نرخ این یا آن کالا و کشش این یا آن کالا باشد، باید بگویم بله، من مطمئنم دانش ما از این لحاظ بیشتر شده است، هرچند نه آنقدرها که قدرت پیش‌بینی‌مان. اما اگر بخواهید که برداشت عمیق‌تری از بافت سیاسی-اجتماعی جامعه داشته باشید، به گمانم این حرکت کمابیش هیچ چیز برای شما به ارمغان نیاورده است.

اگر دقیق‌تر بنگریم می‌بینیم که ما با استفاده از این روش‌ها واقعا چیزهای بیشتری درباره عوامل رشد اقتصادی آموخته‌ایم گو اینکه هنوز این عوامل مبهم است.

من در این خصوص مطمئن نیستم و البته ردش هم نمی‌کنم. خیلی خوب است که درباره تحول برخی انواع تکنولوژی بر حسب نرخ رشد چیزهای بیشتری آموخته‌ایم؛ اما آیا در عین حال از خود پرسیده‌ایم این تکنولوژي جدید چه تاثیری بر بافت اخلاقی جامعه دارد؟ ما مطمئنا روش‌های خارق‌العاده انتقال اطلاعات به سراسر جهان و جمع‌آوری‌شان در اتاق نشیمن‌مان را آموخته‌ایم. اما آیا هرگز از خود پرسیده‌ایم که شیوع تلویزیون و پیامش سطح متوسط آگاهی، حساسیت و حتی هوش را افزایش داده است یا کاهش؟ نه، نپرسیده‌ایم. وقتی تلویزیون را روشن می‌کنید، آن‌چه می‌بینید تصویر اتومبیل‌ها است. همه‌شان یک کار می‌کنند. همه زوزه‌کشان به سویی روانند. این چیزی به شما می‌آموزد که برای بافت اخلاقی جامعه خوب نیست.

از طرف دیگر، بسیاری از اقتصاددانان جوان از همین تکنیک‌ها برای بررسی حوزه‌های علم سیاست و جامعه‌شناسی بهره می‌گیرند. مثلا سطح مخارج دولت را اندازه می‌گیرند و درمی‌یابند که در برخی موارد، به نرخ رشد اقتصادی لطمه نزده است و حتی چه بسا در عمل به رشد اقتصادی کمک هم کرده باشد.

من یک لحظه هم شک نمی‌کنم که در زمینه نرخ‌های رشد اقتصادی تحقیقات مفیدی نیز صورت گرفته است. همچنین شکی ندارم که امور قابل اندازه‌گیری را، که در آن‌ها متغیرها معمولا به پول یا مخارج یا درآمد مربوط‌‌ند، از رهگذر این فرایند بهتر می‌توان درک کرد. اما من دارم یادآوری می‌کنم که این عملکرد وجوه دیگری هم دارد مثل انسان آدام اسمیت که یکنواختی کار کارخانه، کودن و بی‌شعورش می‌کند. دارم به جهانی اشاره می‌کنم که در آن تلویزیون، زندگی را با چیز خارق‌العاده‌ای موسوم به تبلیغات مورد تهاجم قرار داده است، چیزی که در حقیقت نوعی دروغ قانونی است، حتی دروغ هم نیست بلکه تزویر قانونی است. حتی کاملا مطمئن نیستم که این واژه حق مطلب را کاملا ادا کند. شما تبلیغات را باور ندارید. همه هم می‌دانند که شما باورش ندارید. در واقع هیچ کس باور ندارد که دو زنی که با شور و شوق از دو مارک آسپرین حرف می‌زنند به طور خودجوش سخن می‌گویند. آن‌ها می‌خندند، مردم هم می‌خندند. این فقط تبلیغی است برای شما.

پس آیا حرف شما این است که اقتصاددانان دیگر به صورت جدی درباره جامعه بهتر و جامعه خوب بحث نمی‌کنند؟

درست همینطور است. و مسئله جالب توجه این که چرا در این باره بحث نمی‌کنند. جان استوارت میل همه حرفش درباره جامعه خوب بود. به آلفرد مارشال نگاه کنید، این عصاره علم اقتصاد عصر ویکتوریا. مارشال از امکان جوان‌مردی بیش‌تر در تجارت حرف می‌زند. ما خنده‌مان می‌گیرد، اما این خیلی چرند نیست. این یعنی شرایط بهتر اشتغال، یعنی قراردادهای بلندمدت‌تر، یعنی شرایط بهتر بازنشستگی. در اسکاندیناوی و آلمان بنگاه‌هایی هست که به معنی واقعی کلمه جوان‌مردانه‌ترند. خوب، این خیلی مهم است. شما نمی‌توانید نمونه‌ای از این دست را در امریکا پیدا کنید. در این باره خیلی کم صحبت می‌شود. موضوعاتی از این دست به لیست بحث‌های اقتصادی تعلق ندارد. فکر می‌کنم پرشی در آمریکا صورت گرفته است تا اقتصاد را به علم بدل سازد. چرا که –به هر دلیل و حقیقتا مطمئن نیستم که چه دلایل عمیق‌تری وجود دارد- یا وسوسه و اغوا شده‌ایم یا از تبعات سیاسی و اخلاقی و اجتماعی چیزهایی که اندازه می‌گیریم ترسانده شده‌ایم.

بدنه عظیمی از علم اقتصاد امروزی، معتقد است که مردم درباره جامعه خوب از طریق عملکرد بازار تصمیم‌گیری می‌کنند…

برای مثال؟

مثلا آنچه معمولا ما را به یاد مکتب شیکاگو می‌اندازد؛ بیشترین میزان آزادی برای انتخاب‌های اقتصادی که به والاترین نوع رضایت منتهی می‌شود. فکر نمی‌کنید این همان چیزی است که آن‌ها می‌گویند؟

من احساس خوبی نسبت به عبارت «والاترین نوع» ندارم.

بسیار خوب، بگذارید بگوییم «بالاترین درجه».

مطمئن نیستم که چگونه می‌توان تبعات رفاهی را درک یا اندازه‌گیری کرد و احساس خوبی نسبت به آن ندارم. جهانی می‌بینیم سرشار از تزویر نهادینه شده و به خود می‌گویم چگونه مردم می‌توانند تشخیص دهند که چه جور زندگی می‌تواند برای‌شان پربارتر و ارضاکننده‌ترین زندگی‌ها باشد در حالی که چنین اموری احاطه‌شان کرده است.

یکی از چیزهایی که نگرانم می‌کند، این است که به نظر می‌رسد اقتصاددانانی که می‌خواهند مقام و موقعیت خویش را در حرفه اقتصاد حفظ کنند، از تعمق و تامل پیرامون موضوعات سیاسی، اخلاقی و جامعه‌شناختی می‌ترسند.

بله، اما قبلا اینطور نبود. فقط به مارشال اشاره می‌کنم، حالا جان استوارت میل به کنار. چرا آن‌ها در آن روزها از تعمق و تامل در این باره نترسیدند؟ امروز دیگر تهدید کمونیسم وجود ندارد. اگر زیر فشار نوعی از رقابت سیاسی بودیم، که نیستیم، باید از آثار جانبی نامطلوب سرمایه‌داری طفره می‌رفتیم. ایالات متحده، بی‌قید و شرط، قدرت مسلط در جهان امروز است. آدم به این فکر می‌کند که اقتصاددانان، اگر می‌خواستند، توان تامل در هر دوی آثار مثبت و منفی نظام سرمایه‌داری را نیز داشتند. در عوض به نظر می‌رسد اقتصاددان‌های امروزی از این که اسم‌شان بد در رود می‌گریزند، حتی از واژه ساده‌ای چون «سرمایه‌داری» نیز می‌پرهیزند. مشکل واژه سرمایه‌داری آن است که به روشنی از یک بافت سیاسی برخوردار است، گونه‌ای از معنا که اقتصاددانان امروزه می‌کوشند از آن احتراز ورزند.

واژه سرمایه‌داری در گرو یک ایدئولوژی است، حال آن که علم اقتصاد، آزاد از ایدئولوژی تلقی می‌شود، چندان که آن را علم می‌خوانند.

بله، در حقیقت شاید همین یک انگیزه باشد. برای مثال، من به شدت حیران آن چیزی هستم که در سراسر کتاب منکیو و درس‌نامه جوزف استیگلیتز نه «سرمایه‌داری» که «جامعه بازار آزاد» نامیده می‌شود. زیرا در حقیقت بازارها اصلا آزاد نیستند بلکه به دولت وابسته‌اند.

اصطلاح «بازار آزاد» از حیث محتوای ضمنی خود عمیقا ایدئولوژیک است اما اسطوره امروزی این است که این اصطلاح یکسره بیانی پراگماتیک است. شاید به موضوع بسیار مهمی اشاره کردید. «آزادی» معانی ضمنی بسیار دارد. این طور نیست؟

در علم اقتصاد معاصر دولت همیشه در موضع تدافعی قرار دارد و تمام چیزهای خوب همیشه به بازار نسبت داده می‌شود. البته اقتصاددانان می‌دانند که انحصارات و تراست‌ها و همه این‌ها وجود دارند. اما روی هم رفته از بازار برداشت خوبی وجود دارد و از دولت برداشت بدی. بنابراین بازارها را آزاد می‌نامند در حالی که بدون دولت، بازار به مثابه یک سیستم حتی دو دقیقه هم دوام نمی‌آورد.

شما پافشاری می‌کنید تا به تعبیرتان از عنوان «ختم فلسفه ناسوتی» محتوایی خوش‌بینانه ببخشید.

شاید این ضعف من باشد، اما اینطوری فکر نمی‌کنم. به راستی نمی‌دانم که بی‌تمایلی اقتصاددانان به بررسی تبعات سیاسی و اخلاقی سرمایه‌داری به نتیجه خوب می‌انجامد یا بد. فکر نمی‌کنم که این بی‌تمایلی اصلا کمکی به ما بکند. اما همچنین نمی‌دانم اگر آن همان‌قدر مایوس‌کننده باشد که به خوانندگان هشدار دادم چه خواهد شد. من خواننده را با یک امید مبهم رها کردم که شاید در پایان همه چیز بهتر شود.

من یک تهدید را پیش‌بینی می‌کنم، یک تهدید اخلاقی را، نوعی تضعیف شدن را. من این امکان را پیش‌بینی می‌کنم که علم اقتصاد بییشتر و بیشتر به فلسفه قرون وسطایی شبیه شود: دقیق، شیک و بی‌معنا. ترجیح می‌دهم پایان‌بخش کتابم بارقه‌ای از امید باشد. نمی‌خواهم خوانندگانم را راغب سازم تا بروند و با شلیک یک گلوله خود را خلاص کنند، بلکه مایلم سودای بهبود کیفیت تفکر در باب زندگی اقتصادی با همه پیچیدگی‌هایش را در جان‌شان بدمم.

مجله کتاب ماه / علوم اجتماعی / شماره نهم و دهم / تیر و مرداد ۱۳۸۰

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *