آخرین باری که بابک را دیدم
مامان مُتی

سال ۹۵ – چند روزی به دوم بهمن مانده بود٬ به بابک زنگ زدم و گفتم: ما چهارشنبه پیش تو میآییم٬ برای تولدت! چهارشنبه ۲۹ دی بود. گفت: مامان مژگان بیمار است٬ سرمای سختی خورده. گفتم: با او کاری نداریم٬ چون تو شنبه دوم بهمن٬ شیمیدرمانی داری ما چند روز جلوتر میآییم. گفت: باشه.
به مزدک زنگ زدم گفت من هم میایم. نازنین با گروه یوگاییستها رفته بود هند. مزدک گفت: کیک را من میگیرم. سفارش شمع را هم دادم. از بابک پرسیدم: مامان جون کادو چی میخوای؟… گفت: همه چیز دارم٬ فقط… گفتم: خب فقط آن را از طرف من بگیر.
(تازه پایم را عمل کرده بودم و نمیتوانستم درست راه بروم.)
چهارشنبه آغاز شب بود که بابک زنگ زد. گفت: کجایین؟… گفتم: داریم میرسیم. گفت: جوجه کباب تدارک دیدهام٬ بذارم سر آتیش. گفتم: بذار.
وقتی سر کوچه از ماشین پیاده شدیم… عطر جوجهکباب میآمد و تمام کوچه را پُرکرده بود. زنگ زدم و بالا رفتیم. بابک شنبه دوم بهمن شیمیدرمانی داشت. در نوبت دوم شیمی درمانی سرو صورتش جوشهای ریزی زده بود. زمین و زمان را زیر و رو کردیم کرمی که دکترش تجویز کرده بود نیافتیم٬ چه در داخل کشور و چه در خارج. با مشابهاش معالجه را شروع کرده بود.
در را باز کرد: بابک جون تولدت مبارک! بچهام هجوم آورد که مرا ببوسد! گفتم: مامان احتیاط کن ما پُر از میکروب هستیم. طفلک بابکم. داخل شدیم… به تنهایی میزی چید و چلو جوجهای داد داغ و خوشمزه… این ماست را برای شما گرفتم این دوغ این کره…
این آخرین شامی بود که دور هم خوردیم. همه کار را خودش کرد. همهاش میگفت: مامان تو بنشین! سرمیز٬ وسط باباش و برادرش نشسته بود بیش از همهی ما انرژی داشت و در بارهی همه چیز حرف میزد و گفتنی فراوان داشت.
با لذت خوردیم و بابک گفت: ظرف ها مال خودم است٬ فردا صبح میشویم. همه چیز را مرتب کرد. گفتم: مامان میخوایم کیک بخوریم٬ خودش را آماده کرد و گفت: امروز میخوام خیلی عکس بندازم! و ما از همه چیز و همه جا بیخبر!
عزیزم تولدت مبارک! شرایط عادی نبود هر سال برای تولدش خانه تزیین میشد و رنگین! امسال تولد را در بیمارستان بود و تا میآمد… زمان میبرد برای جشن گرفتن! چه کیک خوشمزه ای ! و بچهام شمع ۴۵ سالگی را فوت کرد… مزدک یک بازی فوتبال را با بامداد به انجام رساند و دیروقت بود و رفت. بابک برای ما رختخواب آورد.میخواست فقط خودش همه کار را بکند. خوابیدیم و صبح٬ بامداد به رختخواب من آمد و با هم حرف میزدیم که بابک وارد شد٬ آنچنان به صحنه نگاه میکرد انگار که میخواهد صحنه را برای همیشه ثبت کند! یک نگاه راضی و خوشحال! نمیتوانستم از جا بلند شوم. بابک گفت: مامان دستت رو به من بده. به سختی بلند شدم. چه پسر نیرومندی دارم! و بعد… یک میز صبحانه! از همه چیز! و با همهی عشق٬ همهی دوستداشتههایش را روی میز گذاشت و اصرار داشت ما همه را بخوریم. ساعتی گذشت و ما باید میرفتیم. ما نمیدانستیم که این آخرین دیدارمان است. طفلک بچهام چه قدر مظلوم و خوددار… همهی درد دلهایش را به تنهایی با خود داشت٬ همیشه شادیها و خوشیهایش را قسمت می کرد. آن قدر فشارها را در خود نگهداشت تا به صورت زخمی نابهکار درآمد.
چه درد سنگینی است. کاش میدانستم زمانش کم است. کاش میتوانستم دوستداشتههایش را در این کوتاهزمان سر و سامان دهم. اگر میدانستم یک لحظه ترکش نمیکردم. بهترینها را برایش فراهم میکردم. اگر میدانستم… حیف… بسیار اطرافیان هستند که سرطان دارند و چندین بار برگشته و دارند زندگی میکنند. هنوز باورش برایم سخت است.
در زمان بسیار تلخ و دردناکی که پشت سر گذاشتیم تلاش کردیم دنبال خواستههای بابک باشیم.
۱ – برای کتاب نامهها٬ دنبال یک نشر معتبر میگشت. تلاش کردیم و به کمک بزرگواران نشر اختران٬ کتاب مجوز گرفت و چاپ شد و مورد استقبال هم قرار گرفت.
۲ – سایت بابک پاکزاد شامل مجموعهی مقالات و ترجمههای بابک است که توسط مزدک راهاندازی شده. چندین نفر با کمک هم مقالات را از مجلات و روزنامهها بیرون کشیدیم٬ تایپ کردیم و عکس گرفتیم و سایت راهاندازی شد.
۳- از کتابخانهی بابک تعداد ۷۰۰ الی ۱۰۰۰ جلد کتاب داستانی را با مُهر «یادگارهای بابک پاکزاد» به دو مؤسسهی فرهنگی برای استفادهی عموم اهدا کردیم.
۴- و انجمن حمایت از حقوق بیماران توسط دوستان روزنامهنگارش راهاندازی شده و در حال تأسیس است که نمایندهی انجمن گزارش کاملش را برای شما خواهند داد.
در پایان… درد سنگینی است از همهی دردها سنگینتر و سختتر است. امیدوارم که هیچکس به این درد گرفتار نشود. بابک بسیار قدرتمند است و در تمام لحظات با ما زندگی میکند.
19/11/1396 – سخنرانی مادر در «نشر هنوز» به مناسبت گذشت یک سال از رفتن بابک.