آخرین جمعه‌ی سال ۱۳۹۷

آخرین جمعه‌ی سال ۱۳۹۷

مامان مُتی

 

 

امروز جمعه ۲۴ اسفند آخرین جمعه‌ی سال ۹۷ بود. تصمیم داشتم پیش بابک بروم اما طبق معمول باید هادی آمادگی داشته باشد. صبر کردم که هادی هم پیشنهاد داد و گفت: ساعت ۶ صبح آماده‌ی خروج از خانه باشیم.

شب گذشته باران فراوانی باریده بود و هم‌چنان ادامه داشت اما… می‌خواستیم برویم و اهمیتی برایمان نداشت… وسایل لازمه را برداشتیم و حرکت به سوی بهشت زهرا…

باران شدید بود و دید کافی نداشتیم و رانندگی به کندی و با احتیاط انجام می‌شد. با وجودی که جمعه بود و صبح زود… جاده ترافیک داشت ولی ترافیک رونده بود اما از کیلومترها مانده به بهشت زهرا ترافیک شدید شد و گاهی قفل می‌شد. ما از کرج به بهشت زهرا می‌رفتیم. جاده پر از پلیس و اتومبیل‌های پلیس و جرثقیل و ماشین آتش‌نشانی بود. ما فکر کردیم یا حادثه‌ای در شرف وقوع است و یا حادثه‌ای رخ داده!… تقریباً می‌شد گفت که بیست متر به بیست متر پلیس ایستاده بود. ما سال پیش هم در چنین روزی به بهشت زهرا رفته بودیم ولی این همه ماجرا نداشت.

بالأخره رسیدیم. داخل بهشت زهرا هم فقط ماشین می‌دیدی. خیلی زمان برد تا توانستیم خودمان را به بابک برسانیم. تصور این که بابک را نداریم هنوز برایم جا نیافتاده.

یاد تمام لحظات می‌افتم… یادم می‌آید هفته‌ی آخر تقریباً هر روز با هم تلفنی گفتگو داشتیم… یه روز بابک زنگ زد و گفت: مامان ضعیف شده‌‌ام! گفتم: مگه ماهیچه نمی‌خوری ؟ … گفت: چرا مژگان برایم بلدرچین آماده کرده…

یه روز زنگ زد و گفت: مامان اینا خسته شده‌اند می‌خوام ببرمشون رستوران. گفتم: مامان کار خوبی می‌کنی. هوایتان عوض می‌شود.

دلش می‌خواست ما بریم خانه‌شان. گفتم: مامان جون بابات آنفلانزا شده و نمی توانیم بیاییم . بابک گفت:مامان تو هم که همه‌اش می‌گویی: بابا… گفتم: مامان من نمی‌تونم تنهایی بیام (تازه پایم را عمل کرده بودم) تو برو شیمی درمانی این دو سه روز بگذره ما میاییم…

غافل از این که پسرم را دیگر نخواهم دید. حیف از بابک! حیف از پسر نازنین و دوست‌داشتنی‌ام. کاش هزاران بار می‌مُردم! و او زنده می‌ماند… کاش هر جوری شده بود خودم را به تهران می‌رساندم و کنار بچه‌ام بودم … کاش به ما هم می‌گفتند که فرزندمان آخرین روزهای عمرش را می‌گذراند… این بی رحمی را هیچ وقت نه فراموش می کنم و نه می‌بخشم.

حالا در بهشت زهرا کنار بابک اشک می‌ریزیم و سنگ را می‌شوییم و با بابک گفت‌و گو‌ها داریم… چه گونه است که انگار همه‌ی احساس و عاطفه‌مان را منتقل می‌کنیم به پسر مهربان و پر‌شورمان. موسیقی‌های بسیار پر‌مفهوم و زیبا برایش می‌گذاریم… انگار بچه‌ام همه را می‌شنود و لبخند می‌زند… بابک از نوجوانی موسیقی ویکتورخارا را دوست داشت. یادم می‌آید دوره‌ی راهنمایی را می‌گذراند از بیرون می‌آمد کاست ویکتورخارا دستش بود وبا خوشحالی زیاد به من گفت: امروز ویکتور خارای ۳ را گیر آوردم…

و حالا در بهشت زهرا موسیقی ویکتور خارا پخش می‌شد و تئودوراکیس و…

دلم به درد می‌آید و باز هم باورم نمی‌شود… چه خوب شد که به دیدار بابک رفتیم! بچه‌ام تنها نماند و ما هم دلمان باز شد…

نوشته‌های مشابه

یک دیدگاه

  1. بابک جان… خیلی دلتنگت هستم. امروز ۲۰ آبان‌ماه ۹۹ است. سایت تو را ورق می‌زدم به این‌جا رسیدم… مفصل گریه کردم. باورم نمیشه تو رفتی عزیز مهربانم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *