مادر و پدر

مادر و پدر

تو و من روزی زن و شوهر بودیم؛ سپس تو مادر شدی و من فقط یک پدر باقی ماندم. تو به کارهای خانه رسیدگی کردی و من به دنبال معاش رفتم؛ و بعد، تو “مادرِ خانه‌دار” شدی و من فقط “پدرِ نان‌آور” باقی ماندم. وقتی که کودکان زخم برداشتند، تو آنها را در آغوش گرفتی و من نصیحت کردم؛ تو “مادر مهربان” شدی و من فقط “پدر نصیحت‌کننده” باقی ماندم. وقتی کودکان اشتباه کردند، تو از آنها حمایت کردی و “مادر فهمیده” شدی، ولی من “پدر نادان” باقی ماندم. تو به آنها گفتی: “بابا ناراحت می‌شود”، و این‌گونه تو “بهترین دوست” کودکان شدی، ولی من فقط “پدری که خشم می‌گیرد” باقی ماندم. تو با راز و نیاز با کودکان در قلبشان جای گرفتی، ولی من برای ساختن آینده‌شان، امروزِ خود را نابود کردم. اشک‌های تو نشان‌دهنده عشق مادری شد، ولی در چشمان کودکان، من فقط “پدری بی‌رحم” باقی ماندم. تو مثل نور مهتاب شدی، و من ندانستم که کی مثل خورشید سوزان شدم. تو “مادر دلسوز و مهربان” شدی، و من فقط کسی که بار زندگی شما را به دوش می‌کشد، “یک پدر” باقی ماندم. این یک تصویر تلخ از جامعه است. بسیار کم مادرانی هستند که جایگاه پدر را در نزد فرزندانشان بالا نگه دارند، و به آنها بگویند که چگونه پدرشان لقمه‌ای که در دهان دارد، به فرزندانش می‌دهد و خودش گرسنه می‌ماند. چگونه یک پدر تمام روز برای روزی فرزندانش سرگردان می‌شود، برای آینده بهتر آنها چه فداکاری‌هایی می‌کند و چه سختی‌هایی را تحمل می‌کند. چگونه برای اینکه فرزندانش روی پای خود بایستند، خود را نابود می‌کند، خود را فدا می‌کند. و فقط آن‌زمان است که فرزندان به جایی می‌رسند. اما چون مادران این حقیقت را به آنها نمی‌گویند، فرزندان این را درک نمی‌کنند، تا زمانی که خودشان پدر شوند؛ و آن‌وقت دیگر خیلی دیر شده است.

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *