چرا بابک رفت؟
چرا بابک رفت؟
هادی پاکزاد

چه سخت گذشت این چهار سالی که بابک، در بهمن نود و پنج، ما را جا گذاشت و رفت. آن سال، زمستان سردی بود، برف و بوران و کولاک غوغا میکرد. جوان همیشه افراشتهی ما در آن شب تیره و تار، مشغول دل نگرانیهای اجتماعی و مردمیاش بود: آن شب به نزدیکیهای بامداد رسید و دو سه ساعتی هم تقویم؛ عدد سیزده را خط زده و وارد چهارده بهمن شده بود. و بابک، در تمام این مدت زمان سرگرم تهیهی آخرین بیانیهی «روزنامه نگاران آزاد»بود. همان بیانیه که اعتراضی داشت برای به بند کشیدن و زندانی کردنِ نویسندگانِ تلاشگر برای آزادی قلم و عدالت اجتماعی.
اکنون دیگر گپ با دوستان و انتشار بیانیه سرانجام یافته و حالا آسوده و راحت، از خانه بیرون زد تا هوایی خورد و نانی تازه برای صبحانه تهیه. صد گامی دور نشده بود که برف و بوران و سرما… بیرحمانه و وحشیانه به کمک بیماری دو سالهی پسرم آمدند تا بابک عزیزم را در گوشهای، خلوت و تنها، در آن طوفان بدکردار، بر زمین نشاند و ما را در ماتمی همیشگی فرو برد!
بابک که دمی از فعالیتهای بشردوستانهی اجتماعی خود غافل نمیشد، طولانی مدتی بود که با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکرد؛ جراحی، شیمی درمانی، غم نان و تلاش برای بهبودی زخمها و دردها بود که همهی آنها را ، گونهای تحمل و مدارا میکرد که هیچکس، جز همسرش که همیشه در کنارش بود، نتوانست به باور وضع او آگاهی یابد و ما نیز هرگز آنچه بر بابک میگذشت فهمی درخور نیافتیم! همیشه او را سرحال و دل مشغول آرمانهایش میدیدیم، غافل از اینکه فاجعه نزدیک است و باور نداشتیم آن تراژدی غیرقابل باور را! این شد که هنوز در خود ماندهايم که چه شد بابک رفت!
بابک، بابک پاکزاد «رفت»! امروز چهار سال است که او رفته؟ آه که این چرایی، هرگز ما را رها نخواهد کرد؛ چرا رفت؟! با گذشت چهار سال، هنوز که هنوز است؛ ماندهایم در پاسخ به این سئوال که چرا غافل بودیم از او که نابهنگام ما را تنها و داغدار باقی گذاشت. اما صبور هستیم و دریافتهايم که؛ این غم و این داغ نباید ما را رها کند! چرا که؛ گونهای برایمان التیامبخش بوده است؛ ما را برآن داشته تا با نوشتهها، ترجمهها و بسیار منشهای ارزشمندش که نگرشی جز رهایی ستمدیدگان و زحمتکشان نداشت، بیش از پیش، آشنا سازد تا پیوسته و همیشه با بابک همسوتر و همنگرشتر باقی بمانیم. در این راستا از همیاری و محبتهای دوستان و رفقای بابک، دائما، برخوردار بودیم که آنها را یک به یک «بابک» دیدهایم… و این خود توانست به ماندگاری این غم پایان ناپذیر گونهای یاری و کمک رساند تا «چنین غم التیامناپذیری» رنگ «زندگی» را پر فروغ تر گرداند! بابک عزیزم، پسرم،تو همیشه ماندگار هستی.
سوم بهمن ۱۳۹۹
خانم پاکزاد عزیز:
نوشتهی جناب پاکزاد رو خوندم .جملهای از ایشان ،باعث شد برایتان چند خطی بنویسم .جناب پاکزاد نوشته بودند چرا از بابک غافل بودیم …..
اصلا این حرف رو نزنید ،ربطی به شما و یا جناب پاکزاد نداشته .این شخصیت محکم ،قوی ،مهربان و زندگی طلب بابک بود که با بیماری به بهترین نحو ممکن مبارزه کرد .لااقل تا جایی که من میدانم و بعد هربار ویزیتش در مطب ،بیمارستان و یا جراحی با من بحث میکرد و میخواست از جزئیات علمی درمان و نتیجهی آزمایش و عوارض دارو آگاه بشه ،از هیچ کس و هیچ چیز گله ای نداشت و از اینکه شما در کنارش بودید بسیار خرسند بود و سپاسگزار .
اندیشهی رفتن نداشت که آمده بود بیندیشد و بسازد و امید بخش باشد .
درست است که من و بابک اندیشهی سیاسی مشترک نداشتیم ،اما روح آزاد اندیش او اجازه داده بود که با هم دوست باشیم.گو اینکه تنها زمان و جایی که بی معرفتی کرد این بود که بیخبر رفت گو اینکه خودش هم باور دارم وقتی میرفت به تک تک همهی ما فکر کرده بود و نگران بود که در نبود او زندگی کردن که آرمانش بود را فراموش کنیم .برای رفتن او چرایی نمیتوان یافت جز اینکه رفتنش به همهی ما ثابت کرد که راه ،اندیشه اش ،خلاقیت و مهر ورزی اش ،خنده های از ته دلش ،حواس جمع بودنش به اطرافیانش ،و هزاران هزار صفت خوبش تا ابد ماندگار است هرچند همهی ما بهنوعی دلتنگ هستیم ……شما و جناب پاکزاد هرچند دلتنگیتان تا اعماق جان و روحتان و در هر لحظه با شماست و انگاری همدم همیشگیتان شده .و صد البته من به نوبهی خودم تقدیر میکنم از تلاش خستگی ناپذیرتان برای جمع آوری آثار بابک عزیز…….دلتان سرشار از زندگی و مهر .
دوستتان دارم
دوست همیشگی بابک عزیز
مینا