درفصل خزان خوبان، بدرود با بابک پاکزاد!

بهروز مطلب زاده

دوستی در صفحه فیس بوک خود نوشت : « بابک جان چه زود رفتی رفیق پرشورم…» بابک؟… کدام بابک؟… حدس می زنم که بابک پاکزاد را می گوید. زیرا میدانم که از دوستان خوب بابک است. دلم به شورمی افتد. می‌نویسم :

« سلام … جان!
این خبری که درباره بابک نوشتی چیه؟ نگران شدم. بابک «محترم » چیزیش شده؟ امیدوارم که فقط یک اشتباه باشه. امیدوارم…»
بلافاصله می نویسد :
« بله، او امروزصبح رفت … »

یخ می کنم. زبانم بند می‌آید. دلم نمی‌خواهد باور‌کنم. هیچ ندارم که بگویم. همه درد و غم وتأسفم را می‌ریزم در این دو کلمه :

« آخ …نه…»

****

هنوز هم باورم نشده است. آخر مگر می‌شود؟ مگر او چند بهار را پشت سر گذاشته بود؟ چهل و چهار- پنج سال که سنی نیست.
اوهنوز باید فصل های بیشماری را پشت سر می‌گذاشت.
میدان پرتکاپوی رنج ورزم میهن، به دهان پرازخنده و گام های پرشور او نیازمند بود. هنوز درباغ ذهن و اندیشه اوغنچه های نشکفته بسیاری باید به گل می نشست.
هنوزجان شیفته و قلم بارور او، سرود‌های ناگفته و ناخوانده بیشماری درخود داشت.
نه، حتمن اشتباهی شده.
یعنی چه، بابک هم رفت…!
آخر… به همین سادگی؟.
می گویند صبح روز پنجشنبه ۱۴ بهمن، ازخانه بیرون رفت، برای آوردن چند قرص نان تازه. انگار قصه می گویند :
ازخانه که بیرون رفت هوا برفی بود. وارد خیابان که شد نفس عمیقی کشید، هوای تازه را تا عمق ریه اش فرو داد.
با جان رنجوری که مدت‌ها با غول بی رحم بیماری سرطان در نبرد بود، آهسته گام برمی داشت. گام هایش سبک بود و برروی برف های تازه باریده نقش میزد.
چند بار کف دستش را زیر دانه های درشت برف، که معلق زنان در حال پائین آمدن بودند گرفت. با نشستن دانه گلبرف‌ها درکف دستش، لذتی پنهان، همه وجودش را می انباشت. لختی که راه رفت، خسته شد. ایستاد. به آرامی برگشت و در پشت سرش ردپاهائی را که از خود به جا گذاشته بود نگریست. سپس سرش را بلند کرد. نگاهش را به سینه سربی آسمان دوخت. سعی کرد تا درآسمان تیره و کبود و دلگیر، نشانی از آفتاب بیابد. اما خورشید در پشت ابرهای تیره انبوه گیر افتاده بود. دلش گرفت.
نگاه آرزومندش را بر دانه های سفید برف که رقص کنان بر زمین فرود می آمدند دوخت. ازلذت شنیدن صدای خِش و خِش خشکِ برف های زیرِ پایش به وجد آمد بود، زیر لب با خود خواند :

« برآ،
ای آفتاب،
ای خوشه امید!»

احساس کرد چیزی در درونش فرو ریخت. دست اش را به طرف قلبش برد. چشمانش سیاهی رفت. دیگر جائی را نمی دید. چرخی زد و به سبکی دانه های سپید و رقصان برف،درآغوش مادر زمین آوارشد و قلب مهربان و پرشورش از طپیدن باز ایستاد.

*
به هنگامی که بابک، در سپیده دم دوم بهمن ماه هزار وسیصد و پنجاه خورشیدی، چشم برجهان گشود، ازلذت شنیدن شادی و شکوه لبخند پدر محروم بود. چرا که پدر او نیز مانند هزاران رزمنده و مبارز آرمانخواه دیگری که علیه استبداد و در راه استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی می رزمیدند، دربند رژیم شاهنشاهی گرفتار بود.
بابک، با اینکه اولین سال‌های دوران کودکی خود را محروم از نوازش‌های دست گرم و پر مهر پدر گذراند، اما آغوش گرم و پر مهرمادر و توجه جدی به تربیت مسئولانه او از سوی مادری فداکار، فهمیده، روشنفکر، زیبا‌بین و زیبا اندیش، توانست ازاین جدائی و تلخی‌های فراموش نشدنی، درس زندگی بگیرد.
اوخود زمانی که دیگر بزرگ شده بود و با جانی شیفته درتکاپوی «شکافتن سقف جهان و انداختن طرحی نو بود» در ارزش گذاری و تأکید برآموزه های دوران محرومیت ازکنار پدر بودن و نیزدرس آموزی ازآن، درجائی نوشت:

« شاه در هفت سال نخست زندگیم، پدرم را از من گرفت و حبس کرد. مبارزه با استبداد بهائی دارد، و من از کودکی این درس را آموختم».

هادی پاکزاد، پدر بابک نیز، علی رغم دربند بودن و اسارت در چنگ دژخیمان شاهنشاهی، همه توجه و هم وغم اش، چگونگی تربیت و شکل‌گیری شخصیت آینده‌ی فرزندش بود، تا جائی که در مقام پدری مسئول و خردمند، درنامه‌ای به تاریخ ۱۸ بهمن ماه ۱۳۵۵ از زندان، خطاب به همسر فداکارش «محترم» که با مهری عاشقانه اورا «مُتی» می نامید، می نویسد :

« مُتی جانم!
از بابک انتظار نمره‌ی عالی ندارم از او درک٬ شعور و فهم می‌خواهم، مایلم با‌سواد شود و سواد را برایش زمان قائل نیستم. سواد از آغاز تولد شروع و به هنگام مرگ تمام می‌شود!.
بابک باید به‌ دلیل شخص تو ـ این برایم نهایت اهمیت را دارد، باز تکرار می‌کنم به ‌دلیل شخص توـ به‌ نحو شایسته با‌سواد شود… یک‌ سال خیلی دیر است، حتی اگر یک روز هم عقب بماند دیر است…!. حاضرم اگر بشود روزی دهها صفحه برایش قصه و مطلب و تشویق و غیره بنویسم تا این پسر نه ‌تنها نسبت به سنش عقب نماند بلکه جلوتر رود. حالا دیگر سه‌سالگیش نیست که بتوان چندان اهمیت نداد حالا واقعاً هم وقت مدرسه‌اش هست. متیِ بابک و یا بابکِ متی باید بی‌نظیر باشند!»

وچنین نیز شد. بابک کوچولو، درسایه تلاش پیگیر و خستگی ناپذیر و مسئولانه “هادی” و “مُتی”، و درس های پربار دانشگاه زندگی، شد بابک پاکزاد، نویسنده و مترجمی با استعداد و روشنفکری آگاه و مبارز که خاموشی چراغ جان آفتابی اش ضایعه بزرگی است برای، همه مردم ایران، جامعه روشنفکری و به ویژه زحمتکشان و رزمندگان راه صلح، دمکراسی و عدالت اجتماعی.

****
بادریغ و درد باید این حقیقت را پذیرفت. بابک پاکزاد نیزمثل همه آنهائی که آمدند و رفتند. آمد و کوتاه زمانی زیست و با هیمه جانش کوره زندگی را شعله ورتر کرد و خاموش شد.
«زندگی» آغاز است و «مرگ » انجام.
زندگی پلی است که گذشتگان ازآن عبور کرده اند و ما اکنونیان و آیندگان لاجرم باید از آن عبور کنیم.
از این آمد و شد و رفت، جانِ گرامی هیچ عزیزی را گزیر نیست.
اگر چه آرزوها و رویاهای انسان بی حد و مرز است، اماسفر عمر آدمی رانیز آغاز و پایانی هست.
وقتی چشم برحهان گشودی، چه بخواهی و چه نخواهی، سوار قطار زندگی شده ای.
این مهم نیست که کیستی. درکجای این جهان ایستاده ای، مهم این است که هستی و عضوی ازکاروان رهپوی زندگی.
راه طولانی است و ناهموار. تا کجای این راه دراز زندگی را خواهی پیمود، هیچ کس نمی داند.
مطلقاً هیچ کس. حتی خودت.
هرکه باشی سرانجام در یکی از ایستگاه های بین را پیاده خواهی شد.
چون دانه ای به گُل خواهی نشست،اگرشانس یاریت کند خواهی شکفت و سرانجام بر خاک خواهی افتاد.
اما مگربهار، در همین گُل دادن و شکفتن وبر خاک فرو افتادن معنا نمی یابد؟ به گفته شاعر گرانقدرمان زنده یاد سیاوش کسرائی :
« دانه را
چه راه درازی است تا شکوفه شدن
و چه کوتاه
تا به خاک افتادن
بهار اما
در این شکفتن و افتادن
جاودانه است »یاد و نام نیک اش را گرامی می‌داریم…
فوریه ۲۰۱۷

یک نظر بدهید

Contact Us

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

نوشتن را شروع کنید و اینتر را بزنید