به یاد یک دوست

بابک پاکزاد

دوستی داشتم بسیار مهربان. معمار، نویسنده، مترجم، خطاط، و آشپزی اش هم که معرکه بود. در جوانی هنگامی که در  آمریکا تحصیل می کرد  نژادپرستان قلبش را نشانه رفتند، به هدف نخورد اما روانه بیمارستان شد. جرمش چه بود؟ در نهارخوری دانشگاه سر میز سیاهان نشسته و با آن‌ها غذا خورده بود. او در یک کلام موجودی نابهنگام بود. گاه شما انسانی نابهنگام هستید اما منفعل و کنش پذیر ولی او نابهنگام بود و کنش گر.

در ابراز محبت بی‌دریغ گوی سبقت را از همه ربوده بود، محبتی که عمیق بود و بر دل می نشست، محبتی که در این دوره و زمانه، نابهنگام بود. او اغلب این نابهنگامی را به تمام و کمال از مخاطبانش طلب می کرد، هم برای خود و هم برای دیگران؛ نه این که فکر کنی شائبه ای در کارش  بود فقط می‌خواست فعل محبت کردن فراموش نشود. به هنگام مراسم خاک سپاری‌اش همه سخنرانان او را آرمان گرا خواندند.

این اواخر کج خلق شده بود، مکالمه هایش با دوستان اغلب به دعوا می‌کشید و ناخوشایند می‌شد. گونه ای واکنش می کرد که انگار این بار یک جهان و یک تمدن قلبش را نشانه رفته و هر بار یکی مامور شلیک می‌شود. می خندید و می گفت من هفتاد تا جان دارم و به این زودی ها نمی میرم. قلبش تا لحظه آخر سالم بود،کبدش بود که پوسید و قلب و مغزش را از کار انداخت. من تنها در مراسم خاکسپاری دو نفر سخت گریستم، مادر بزرگم و او. هنوز هم عاشق آن نابهنگامی کنشگرش هستم. حتی نمی دانم در چه روزی مرد. ببین! حتی یادت هم نابهنگام به سراغ من می‌آید… اسد عظیم‌زاده!

آرشیو: بابک پاکزاد

شماره  ۲۵۳ – بروزرسانی سه شنبه ۲۳/۷/۱۳۸۷   

یک نظر بدهید

Contact Us

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

نوشتن را شروع کنید و اینتر را بزنید