انسان چیست؟

 

انسان چیست؟

انتونیو گرامشی

ترجمه: بابک پاکزاد

برقراری رابطه فرد با انسان‌های دیگر نه از طریق تعارض بلکه از راه پیوندی ارگانیک صورت گرفته و به بخشی از تمام ارگانیسم‌های اجتماعی از ساده‌ترین گرفته تا پیچیده‌ترین بدل می‌شود.

اشاره

انتونیوگرامشی در ۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در شهر آلس در ایالت کالیباری (در جزیره ساردنی) زاده شد. وی از همان ابتدا به علت وضع نامساعد مالی مجبور شد برای ادامه تحصیل به مدت دو سال در اداره ثبت اسناد و مالکیت شهر کیلارزا کار کند. در سال ۱۹۰۵ با کمک مادر و خواهرش موفق شد دوباره تحصیل را از سر بگیرد و در همان سال‌ها استعداد و علاقه شگرف او به ریاضیات و علوم بروز کرد. در سال ۱۹۱۱ دیپلم گرفت و در کنکور قبول شد. وی در ۱۹۱۲ در اولین ماه‌های زندگی دانشجویی در  تنهایی شدیدی به‌سر می‌برد. وضع مالی‌اش بسیار خراب بود و از ضعف اعصاب رنج می‌برد. توجه او در تحصیل معطوف به علم زبان‌شناسی گشته و مطالعاتی بر روی زبان‌های محلی ساردنی می‌کند.

در ۱۹۱۴ گرامشی همراه گروه‌های پیش‌رو و کارگری و دانشجویی است (سوسیالیست‌ها٬ آزادی‌طلبان و غیره). در سپتامبر ۱۹۱۵ بعد از شورش کارگری ۲۳-۲۶ اوت و توقیف دسته‌جمعی تمام رهبران سوسیالیست تورینو. گرامشی دبیر کل اجرایی موقت شعبه حزب سوسیالیست تورینو می‌گردد و عملا مدیریت روزنامه ندای مردم را به‌عهده می‌گیرد. گرامشی پس از سال‌ها فعالیت سیاسی و حزبی در دوران سلطه فاشیسم بر ایتالیا چندین بار دستگیر و زندانی می‌شود. وی در سال ۱۹۲۷ برنامه مطالعاتی خود را اعلام می‌کند: بررسی درباره روشنفکران ایتالیایی٬ مطلعه درباره زبان شناسی تطبیقی٬ مطالعه درباره تئاتر و پیراندللو و بالاخره یک بررسی درباره داستان سرایی از جمله کارهای اوست.

مقاله حاضر نیز نگرشی است از دریچه چشم نویسنده‌ای که عمر خود را در جنبش‌های سیاسی چپ ایتالیا و در مبارزه با فاشیسم سپری کرده است.

چیستی انسان یکی از پرسش‌های ابتدایی و درعین حال بنیادین فلسفه است. چگونه می‌توان به این پرسش پاسخ گفت؟ شاید بتوان پاسخ را در خود انسان و بنابراین در هر انسان جستجو کرد اما آیا به نظر شما در این صورت پاسخ صحیح است؟ در هر انسانِ تنها ما صرفاً آن‌چه را که در یک انسان منفرد وجود دارد کشف می کنیم. اما ما به هیچ وجه علاقه نداریم بدانیم که یک انسان منفرد چیست و به‌تبع آن کنکاش کنیم که یک انسان معین در لحظه‌ای معین چیست٬ بلکه منظور حقیقی ما از این پرسش آن است که انسان چگونه می‌تواند باشد؟ مسأله این جاست که چه بخواهیم و چه نخواهیم انسان می‌تواند سرنوشت خویش را در دست گیرد٬ خود را بسازد و زندگی خاص خویش را خلق کند. بنابراین می‌توان گفت انسان یک فرآیند است. فرآیندی از اعمال خویش. با این تعریف عنوان مقاله٬ دیگر یک پرسش انتزاعی و یا عینی نیست٬ بلکه به نگرش ما نسبت به خود و دیگران و این که چگونه نسبت به مسائل فکر می‌کنیم برمی‌گردد. ما در صدد این هستیم بدانیم چه هستیم و چه می‌توانیم باشیم و در چه محدودیت‌هایی به ساختن خود٬ خلق زندگی و در دست گرفتن سرنوشت خویش دست می‌یازیم. ما می‌خواهیم همین حالا تمام این‌ها را بدانیم در شرایط موجود و زندگی روزمره‌‌‌مان نه در باره‌ی زندگی‌های دیگر و انسان‌های دیگر. این ضرورت است که انسان را به مثابه مجموعه‌ای از روابط فعال یا به بیان دیگر یک فرایند درحالی که در آن فردیت از بیش‌ترین اهمیت برخوردار است اما به هیچ‌وجه تنها عنصر تعیین کننده نیست٬ در نظر بگیریم.

بازتاب انسانیت در افراد عناصر مختلفی را شامل می‌شود که از جمله می‌توان به خود فرد٬ دیگر انسان‌ها و طبیعت اشاره کرد. عناصر دوم و سوم چندان هم که ساده به‌نظر می‌رسند نیستند. برقرای رابطه‌ی فرد با انسان‌های دیگر نه از طریق تعارض بلکه از راه پیوندی ارگانیک صورت گرفته و به بخشی از تمام ارگانیسم‌های اجتماعی از ساده‌ترین گرفته تا پیچیده‌ترین بدل می‌شود. همچنین انسان به سادگی تنها به دلیل این که خود بخشی از طبیعت است با آن رابطه بر‌قرار نمی‌کند بلکه او از شاهراه کار و بهره‌گیری از متون مختلف برخوردی فعال با طبیعت را اتخاذ می‌کند. علاوه بر این روابط مذکور به هیچ‌وجه جنبه‌ی خشک و مکانیکی نداشته٬ کاملاً پویا و خود‌آگاه هستند و به کمی یا فزونی هوش افراد بستگی دارند. بنابراین می‌توان گفت که انسان خود را متحول و تصحیح می‌کند و در نتیجه به همان وسعت تمامیت روابط پیچیده‌ای که به آن وابسته است را نیز متحول و تصحیح می‌کند. در این مفهوم یک فیلسوف حقیقی به هیچ‌وجه نمی‌تواند از سیاسی شدن اجتناب کند. سیاست در آن مفهوم که انسان پویاست و محیط خویش را دگرکون می‌کند. و محیط چیزی جز مجموعه‌ی روابطی که انسان‌ها در آن وارد می‌شوند نیست. پیدا کردن شخصیت نیز در حکم کسب خودخواهی نسبت به این روابط و طبیعتاً تغییرشخصیت در معنای تحول تمامیت این روابط است. البته تنها کافی است که تمامیت روابط را بدان گونه که هست در زمان و ساختاری معین بشناسیم بلکه آن‌چه مهم است چگونگی پیدایش و ضرب‌آهنگ شکل‌گیری آن است. باید گفت که آن‌چه هر فرد به‌تنهایی قادر به متحول کردن آن است عملاً بسیار اندک است. اما با در نظر گرفتن این که هر فرد می‌تواند خودش را با تمام افرادی که خواستار تحولات مطلوب او هستند ربط دهد و به آن جنبه‌ی عقلایی دهد می‌تواند خود را در هزار‌ها و ملیون‌ها نفر تکثیر کرده و بنابراین به تحولات بنیادی دلخواهی که در ابتدا دست نیافتنی به‌نظر می‌رسید دست یابد.

بنابراین در واکنش به این نگرش ضروری است نظریه‌ای را تکامل بخشیم که در آن این مجموعه روابط فعال و در حال حرکت در نظر گرفته شده و به وضوح ثابت کند که منبع این فعالیت خود آگاهی فردی انسانی است که می‌داند٬ اراده می‌کند٬ پیش می‌تازد٬ خلق می‌کند و خود را نه به‌مثابه‌ی فردی گسسته و منزوی بلکه سرشار از قابلیت‌هایی که دیگر انسان‌ها و پدیده‌ها در او خلق کرده‌اند و او باید نسبت به آن‌ها آگاه باشد تصور می‌کند زیرا هر انسانی به خودی خود یک فیلسوف و یک دانشمد است. بنابراین مسأله‌ی چیستی انسان همیشه در قالب مسأله «طبع بشری» و یا «مفهوم کلی از انسان» مطرح شده که خود تلاشی است جهت به‌وجود آوردن علم انسان یا همان فلسفه‌ای که در آن مرز‌بندی‌ها و حد و حدود بر مبنای ایده‌ای وحدت جویانه از تعاریف مطلقی که مثلاً مفهوم انسان را شامل می‌شود بنا شده است.

در واقعیت روابط اجتماعی از طریق گروه‌های مختلف گسترده‌ای از انسان‌ها با پیش فرض‌های خاص خودشان ابراز می‌شود که وحدت و به بیان دیگر اتحاد و پیوند میان آن‌ها دیالکتیکی است نه رسمی.

همچنین باید گفت که طبیعت انسان تاریخ است (در این مفهوم تاریخ با روح برابر است از این رو طبیعت انسان روح اوست) اگر بتوان به تاریخ مفهوم «شدن» در یک Concordia discor  را دارد نه تنها پیوند و اتحاد را نابود نمی‌کند بلکه در خود زمینه‌هایی برای پیوند احتمالی را نیز شامل می‌شود بنابر‌این طبیعت بشر در هر انسان ویژه یافت نمی‌شود بلکه کل تاریخ بشری را شامل می‌شود. و این در حالیست که در هر فرد خصوصیات ویژه‌ای یافت می‌شود که او را از افراد دیگر با ویژگی‌های خاص خودشان متمایز می‌کند. همچنین مفهوم روح در فلسفه سنتی و مفهوم طبیعت بشر در بیولوژی باید به‌مثابه دست نیافتنی‌های علمی شناسایی شوند که جایگزین یک دست نیافتنی به‌مرلتب بزرگتر  یعنی طبع بشر که به خدا باز می‌گردد (انسان٬ پسر خدا…) شده‌اند که نشان دهنده درد و رنج تاریخی و آمال‌ها و آرزوهای حسی و عقلی است. البته این حقیقتی است که ادیانی برابری انسا‌ن‌ها به‌مثابه فرزندان خداوند را تبلیغ می‌کردند درست همانند فلسفه‌هایی که برابری انسان‌ها را بر پایه توانایی تعقل توجیه می‌کردند همه نمودهایی از جنبش انقلابی به‌شمار می‌رفتند (برای مثال تحول دنیای کلاسیک با تحول دنیای قرون وسطی) و روند توسعه تاریخی را به پیش راندند. لازم به تذکر است که خود دیالکتیک که بیان تضادهای اجتماعی است به‌هنگام از بین رفتن تضادها به دیالکتیک ذهنی محض بدل می‌شود.

از مجله «معیار» شماره ۲۷ آبان ۷۷

 

 

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *