چه‌گونه‌ای از جنگ؟

چه‌گونه‌ای از جنگ؟

مایکل تی‌کلر

ترجمه بابک پاکزاد

(مترجم و روزنامه نگار)

پرزیدنت بوش طی نطقی خطاب به مردم، درگیر شدن در «جنگ علیه تروریسم» را اعلام کرد. جنگی که باید تا کسب پیروزی نهایی دنبال شود. بیشتر آمریکایی‌ها از یک اقدام دندان‌شکن، در راستای محو شبکه تروریستی اسامه‌ بن‌لادن و دیگر تندروهای مشابه، حمایت می‌کنند. اما نکته این‌جاست که جنگ، برخلاف چشم‌اندازی که بوش ترسیم کرده، برعلیه تروریسم نیست. بلکه جنگی است که تداوم سلطه نظامی آمریکا در خاورمیانه را تضمین می‌کند.

به‌هنگام تفکر پیرامون جنگی که در حال وقوع است، در نظر داشتن این نکته بسیار مهم است که «تروریسم» مانند «کمونیسم» یا یک سازمان شناخته شده نظیر IRA  یا PLO، به‌خودی‌خود یک علت به‌شمار نمی‌رود. تروریسم یک راهبرد است. در طول تاریخ گروه‌هایی که در شکل‌های مرسوم قدرت نظامی ضعیف بوده‌اند از تاکتیک‌های غیر‌متداول، از جمله حملات تروریستی برای غلبه بر قدرت‌های برتر نظامی، بهره برده‌اند؛ از جمله این گروه‌ها می‌توان به ببرهای تامیل در سری‌لانکا، مبارزان باسک در اسپانیا، نیروهای شورشی در چچن، جبهه آزادی بخش اسلامی مورو در فیلیپین، حماس در اسراییل و… اشاره کرد. هیچ شواهدی در دست نیست که پرزیدنت بوش خواهان جنگ با همه این‌ها باشد. او به وضوح تمایل به جنگ با کسانی دارد که منافع آمریکا را در منطقه خلیج فارس تهدید می‌کنند. البته ایالات متحده مدت‌هاست که در خلیج فارس وارد منازعه شده است. از زمانی که بریتانیا نیروهایش را از منطقه در 1973 بیرون کشید، نیروهای ایالات متحده برای محافظت از دولت‌های دوست، به‌ویژه عربستان سعودی و شیخ نشین‌های محافظه‌کار خلیج فارس آماده بوده تا برعلیه هر تهدیدی که جریان آزاد نفت را مختل کند، به مقابله برخاسته‌اند. این منشاء آموزه (دکترین) کارتر در دهه 1980 بود که منجر به دادن مجوز برای عملیات طوفان صحرا در۱۹۹۱ شده از زمان عملیات طوفان صحرا، ایالات متحده قدرت نظامی خویش را در ناحیه خلیج فارس به منظور ممانعت از تجاوز مستقیم دو نیروی مخالف مطرح، یعنی ایران و عراق، به عربستان و کویت بسیج کرده است. چیزی حدود بیست تا بیست و پنج هزار پرسنل نظامی ایالات متحده در منطقه حضور دایم دارند و تعداد زیادی از نیروهای نظامی هم‌چنین تجهزات، به منظور امکان تقویت و گسترش سریع نیروها، از پیش در این منطقه مستقر شده‌اند.

گرچه ایالات متحده به شکل موفقیت آمیزی توانسته است از تحرکات دولت‌های تثبیت شده‌ای چون ایران و عراق ممانعت به عمل آورد اما نتوانسته از حمله تندروها و نیروهای غیر منظم، نظیر شبکه تروریستی اسامه بن‌لادن، به منافع آمریکا جلوگیری کند. این گروه‌ها از حضور پرسنل نظامی غیر مسلمان آمریکا در نزدیکی مقدس‌ترین مکان‌های اسلامی، به ویژه جده و مکه، ابراز تنفر می‌کنند. آن‌ها هم‌چنین از ایالات متحده به خاطر حمایت از اسراییل و ادامه تحریم اقتصادی عراق که مردم مسلمان این کشور به طرز ناعادلانه‌ای مکافات آن را پس می‌دهند، ابراز انزجار می‌کنند.

تندروهای ضد آمریکایی منطقه خلیج فارس می‌دانند آن‌ها نمی‌توانند به حضور آمریکا در قلمرو خویش از طریق تمهیدات نظامی متداول پایان بخشند. بنابراین به تروریسم تکیه می‌کنند. آن‌ها در 1995 سرفرماندهی گارد ملی عربستان سعودی را که زیر نظر ایالات متحده فعالیت می‌کرد، در 1996 برج‌های حنبر (مجموعه آپارتمانی نظامیان ایالات متحده)، در 1998 سفارت‌های ایالات متحده در کنیا و تانزانیا و در 2000 Uss cole را بمب‌گذاری کردند و هم اکنون نیز نیویورک و واشنگتن را مورد اصابت قرار داده‌اند.

همان‌طور که پرزیدنت بوش و برخی دیگر ادعا کرده‌اند حملات تروریستی در 11 سپتامبر، اقدام به جنگ برعلیه ایالات متحده محسوب می‌شود. اما این حملات همان‌طور که برخی اظهار داشته‌اند، تنها بیانگر احساسات ضد آمریکایی و ضد غربی نبوده‌اند بلکه یک تهاجم اساسی در تداوم منازعه میان ایالات متحده و رقبا و دشمنانش برای کنترل خلیج فارس محسوب می‌شود. هم‌اکنون فصل جدیدی از این منازعه آغاز شده است.

اکنون از زبان همه در واشنگتن می‌شنویم که پرزیدنت بوش تمایل دارد در این جنگ مداوم یک تحول اساسی ایجاد کند. او اعلام کرد: «ما مبارزه‌ای فراگیر و پی‌گیر را برای حفظ کشورمان و ریشه کن کردن شر تروریسم طرح ریزی کرده ایم.» مانند تمام موارد مشابه، این اقدام نیز شامل حملات هوایی بر علیه کمپ‌های تروریست‌ها در افغانستان، همراه با یورش‌های کماندویی برای دستگیری بن‌لادن و طرفدارانش خواهد بود. این اقدام هم‌چنین ممکن است با حملات تنبیهی به عراق و دیگر کشورهایی همراه شود که ممکن است مامن تیم‌های بن‌لادن یا حامی وی باشند. ممکن است لشکرهای پیاده به برخی نواحی برای حفظ مواضع کلیدی (نظیر مرز میان افغانستان و پاکستان) فرستاده شوند.

هیچ کس قادر نیست پیش‌بینی کند که همه این‌ها به کجا خواهد انجامید. شوروی به منظور احتراز از روی کار آمدن یک رژیم ضد شوروی، افغانستان را در 1979 به اشغال خویش درآورد. تنها شش سال طول کشید که با تحمل شکستی شرم‌آور از آن خطه خارج شد. بی‌شک نیروهای ایالات متحده برای اجتناب از اشتباهاتی که مسکو مرتکب شد سخت تلاش خواهند کرد. اما زمین و شرایط زیست محیطی با جنگ افزارهای فوق پیشرفته به سبک آمریکایی، سر سازگاری ندارد. هم‌چنین سخت می‌توان به این پرسش پاسخ داد که آیا مردم عادی افغانستان لشگریان آمریکایی را آیا هم‌چون نیروهای آزادی‌بخش در نظر خواهند گرفت و به آن‌ها خوش‌آمد خواهند گفت یا هم‌چون نیروهای شوروی به مثابه اشغال‌گران بیگانه خواهند نگریست.

کنگره به بوش اختیارات لازم را تفویض کرده و مردم آمریکا نیز آماده اقدام جدی برای تنبیه مسببین حملات به نیویورک و واشنگتن هستند. اما او مدیون همه ما است چرا که باید دربارهٔ اهداف و مقاصدش رو راست و صادق باشد و بدون فرو رفتن در جزییات برنامه نظامی باید کاربردهای سنایورهای متنوعی را که در نظر دارد افشا کند. کنگره هم‌چنین باید شانس پیرامون مزیت نسبی هر یک از گزینه‌های متنوع نظامی را بدهد.

کاملا واضح است که نبرد برعلیه کسانی که مسوول مستقیم حملات بوده‌اند و کشاندن آن‌ها به محکمه عدالت چیزی است که بیشتر مردم آمریکا از آن حمایت می‌کنند. اما یک جنگ طولانی خونین در یک سرزمین بی‌حاصل در جنوب غربی آسیا نه تنها در ریشه‌کن ساختن تروریسم شکست خواهد خورد بلکه هم‌چنین به تقسیم بندی‌های حاد در کشور دامن می‌زند.

از مجله «مجله اقتصادی» شماره ۲ ٬ آذر ۱۳۸۰ صفحه ۶۳

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *