آن صدای خنده‌ها و بحث‌های سیاسی…

آن صدای خنده‌ها و بحث‌های سیاسی…

Rosa Diyar

ای وای ای وای ای وای…. :((( انگار با وجود همه چیز هنوز یه جوری تو انکار بودم تا الان. یه جایی تو ذهنم به یه چیز مبهمی پناه برده بودم که از واقعیت دور شم… این عکس چقدر وحشتناکه و باورناپذیر اما با بی رحمی تمام تمام مفر‌های ذهنیت رو برای رو در رو نشدن با واقعیت مسدود می کنه. با خودم می گم آخه چطور ممکنه؟! مگه می شه عکس و اسم عمو بابک اونجا باشه، بالای اون سنگ؟!
هیچی نمی تونم بگم از این احساسات مختلف تیره و تار این چند روزه… فقط غم نیست که! وقتی دور باشی و یه همچین خبری رو بشنوی سیلی از احساسات منفی تو رو تو خودش غرق می کنه… حتی احساس مبهم گناه، شاید چون حتی نمی‌تونی بری تو مراسمی شرکت کنی و مث آدم، مث بقیه اشک بریزی، تو شرایطی که اشک ریختنت خارج از قاعده نیست. حتی نمی تونی بری شده برای یک دقیقه کنار خانواده اش باشی… گرچه چه کسی یا چه کاری واقعا نیروی این رو داره که بتونه به مژگان تسلی بده؛ تجسم زنده ی مهربانی و دلسوزی باشی و عزیزت را در آغوش خودت از دست بدهی! :(((

این مدت با خوندن یادداشت‌های بقیه متوجه شدم که این شوک را با خیلی‌های دیگه هم سهیم هستم. نه فقط به خاطر ناگهانی بودن، که به خاطر این‌که مرگ همیشه نقطه‌ی مقابل او بود که آن همه سرشار از روح زندگی بود. حتی سرطان هم نتوانسته بود تصویر مرگ را به او در نگاهمان نزدیک کند.
این چند روز خاطرات قدیمی در ذهنم زنده شدند… تصویر مبهمی از اولین‌بار که آن‌ها را دیدم. از کوچه‌ی قدیمی‌اشان، و از محله‌ی قدیمی‌امان… آن صدای خنده‌ها و بحث‌های سیاسی ِ پر شور و هیجان که از طبفه‌ی اول تا پشت بام هم می‌آمد، و مژگان با خنده می‌گفت: “ببین بابک هنوز نرسیده باز بحث کردن را شروع کرده…” از بحث کردن با مادرم لذت می‌برد. من هنوز دانش آموز راهنمایی بودم. گوش نمی‌کردم به بحث‌ها، اما همین قدر می‌فهمیدم که او برخلاف اکثر مردم با هدف بُردن یا حتی قانع کردن بحث نمی‌کرد، که او از خود بحث و هم کلامی بود که لذت می برد.
هیچ کس نمی‌توانست برود و انگار کل فیس‌بوک با رفتنش این طور خالی شود! حتی بامداد را از نگاه او دیدن و خواندن برای من مثل این بود که خودم بامداد را می‌شناسم، با این‌که آخرین بار که او را دیدم خیلی کوچک بود. وقتی استتوس‌هایش را درباره‌ی بامداد می‌خواندم مثل این بود که تصویر چهره‌ی عمو بابک را با آن لبخند بزرگش می‌دیدم؛ با همان حالتی که وقتی ذوق زده می‌شد پیدا می‌کرد.
ای کاش زندگی این قدر بی‌رحم نبود…
داد از این بیداد…

۸ فوریه ۲۰۱۷

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *