بابک و همسر نازنین‌اش

 

 بابک و همسر نازنین‌اش

Pegāh Xāvar

بابک و همسر نازنین‌اش، مژگان، آن‌وقت‌ها در محله‌ی باصفای ما زندگی می‌کردند و ما رابطه‌ی بسیار نزدیکی با هم داشتیم. هفته‌ای یکی دو بار، عصرها که از دانشگاه به خانه‌ی قدیمیِ دوطبقه‌ی کوچک‌امان برمی‌گشتم، وقتی که کلید را در قفل درِ حیاط می‌انداختم، صدای قهقهه‌‌های بلند و یا جر و بحثِ جدیِ بابک و مامان را می‌شنیدم و وقتی که وارد راهرو می‌شدم، کفش‌های تمیز و واکس‌خورده‌ی تُپُلِ بابک را، جفت شده، پشت در اتاق می‌دیدم و گاهی بی‌اعتنا، مستقیم به اتاق‌ام در طبقه‌ای دیگر می‌رفتم. با وجود همه‌ی اختلاف نظرها، که در مواردی به جاهای باریک هم می‌کشید و دست آخر باعث شد که مدتی از هم بی‌خبر بمانیم، رابطه‌ی خاصی بین مامان و بابک شکل گرفته بود و مژگانِ عزیز نیز با آن همه زیبایی و مهر در وجودِ بی‌همتایش، برای رزا و من مثل خواهر بزرگ‌تر بود. اما به دلایلی، آن اواخر، وقتی که بامداد نوپا بود، کم‌تر همدیگر را می‌دیدیم، تا این‌که بعد از رفتن مادر و خواهر، به کلی گم‌اشان کردم. همین دو- سه سال پیش بود که بعد از یک تماس فیس بوکی با عمو بابک و گرفتن نشانی‌اشان، با شتاب و اشتیاق فراوان خودم را به خانه‌اشان رساندم و انگار که عضوی از خانواده را پس از سال‌ها دوری در غربت یافته باشم، سه ساعتِ تمام، بی‌وقفه، از آن‌چه که در سال‌های قبل روی داده بود برای مژگان و عموبابک گفتم. عمو بابک تنها گوش می‌داد و هم‌دردی می‌کرد و بامدادِ ده ساله، حیران از حضورِ غریبه‌ای بسیار خودمانی در خانه، مانده بود که چرا من به پدرِ جوان‌اش “عمو” می‌گویم! آن شب، امیدوار و دل‌گرم از این که مِنْ‌بعد می‌توانم در مواقع دلتنگی پیش‌اشان بروم، خودم را به آغوش مژگان بیندازم و با خنده‌های عمو بابک شاد شوم و بی‌آن‌که کسی درموردم قضاوتِ منفی کند قهقهه‌های مستانه سربدهم، خانه‌شان را ترک کردم.
چند ماه قبل از شروع بیماریِ عمو بابک، یک بار مژگان از من گله می‌کرد که “پگاه، چرا تو یک دفعه غیب می‌شی و چند ماه خبری ازت نمی‌شه؟” و من شادمانه، راحت و روراست بهش جواب دادم: “دیگه خیال‌ام راحته که پیداتون کردم و همیشه هستین! هر وقت دلم خواست، خودم می‌یام می‌بینمتون.” مدت کوتاهی بعد از آن، بعد از اولین جراحیِ عمو بابک، در بیمارستان به شوخی گفتم:”عمو بابک کِی خوب می‌شی یه ماکارونیِ چرب با هم بخوریم؟” حتی با وجود بیماری‌اش، نه من، نه او که غش‌غش می‌خندید، و نه هیچ‌کس دیگر، فکرش را نمی‌کرد که ممکن است روزی، دیگر او نباشد!
۱۰ فوریه ۲۰۱۷

Alireza Malekian

پگاه، عمو خطابش می‌کرد، من هم به زبان همسرم، عمو خطابش می‌کردم، غریب بود اما این خطاب، سنی نداشت که عموی منِ سی و چند ساله باشد. روبرویش سه چهار باری که پیش آمد و دیدم‌اش، دست به سینه نشستم؛ مخالفتی نکردم و در مقابل همه پرسش‌هایش که «درسته؟!»٬ گفتم: بله!
دل تنگ‌‌اتم عمو بابک!
۳ فوریه ۲۰۱۷

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *